لک امیر در گفتگو با ایلنا:
نویسندگان نسل امروز ره به کجا می برند؟!
با توجه به مشکلات فراوان پیش روی نویسندگان و ناشران طی چند دهه اخیر نمی تواند فردایی روشن برای این فعالان فرهنگی در حوزه چاپ و نشر کتاب متصور شد.

دستکم چهار عنوان کتاب با عناوین: «دیوان اشعار لک امیر»، «افسانه‌های کودکانه لکی (پاچال ئایلکانه له کی)» با نگارش زبان لکی، برگردان رباعیات حکیم عمرخیام به زبان منظوم لکی و جلد دوم افسانه‌های لکی با نگارش زبان فارسی آماده چاپ دارد که به دلایل مشکلات مالی و عدم حمایت، مدتهاست روی دستش باد کرده است و این درد و رنج تنها مختص به این نویسنده نیست چرا که اکثر نویسندگان نسل امروز به دلیل عدم حمایت و فقدان توجه از همه سو در انزوایی غریب و جانفرسا فرو رفته‌اند و روزگارشان را در هاله‌ای از یاس و ناامیدی به سر می‌کنند که پیآمدهای ناخوشایندی را در جامعه بدنبال خواهد داشت.

به گزارش خبرنگار ایلنا از کرمانشاه، به همین مناسبت گفتگویی با این نویسنده و شاعر لک زبان داشته‌ایم که در پی خواهد آمد:

چه مشکلاتی بر سر راه نویسندگان است که نمی‌توانند آثارشان را به چاپ برسانند؟

امیری: مشکلات یکی و دو تا و ده تا و صد تا نیستند، گویی از همه سو بر نویسندگان مشکل می‌بارد و برایشان مانع تراشیده می‌شود. بر کسی پوشیده نیست که نویسنده جماعت از حیث مالی زیر خط فقر زندگی می‌کنند و با این حال تنها راه باقی مانده برای چاپ آثارشان پرداخت هزینهٔ چاپ توسط خود نویسنده است، تضادی که هر گز حل نخواهد شد!. امروزه ناشر کم نداریم.

وجود یازده هزار ناشر در کشور رقم قابل توجهی است ولی بیایم بررسی کنیم از این همه ناشر چند اثر ماندگار تولید و وارد بازار نشر شده است؟! هر چند وزن همهٔ ناشران بخش خصوصی کمتر از یک ناشر دولتی از حیث مالی و امکانات موجود است انتشارات دولتی و نیمه دولتی که همهٔ امکانات و سرمایه را در اختیار دارند. از سوی دیگر تیراژ ۵۰۰ و یا ۱۰۰۰ جلد و‌گاه حتا ۲۰۰ جلد کتا ب در کشوری که ۸۰ میلیون نفر جمعیت دارد گریه آور است و با این حال هرج و مرج و بلبشو در بازار نشر همه چیز را در هم ریخته و در این میان این نویسندگان هستند که زیر دست و پا له و لورده می‌شوند و هیچ حامی و فریادرسی ندارند و از سوی دیگر عموم مرد هستند که باید چوب این نبود‌ها و کمبودهای ضروری را که در جوامع بشری از شام شب هم مهم‌تر هستند، بخورند. شکافهای عمیق و وحشناک اقتصادی که امروزه جامعه ما را در خود فرو برده اثراتش را بر حوزه فرهنگ وهنر نیز باقی گذاشته و آنکه سرمایه و ثروتی ندارد در حال فراموشی و‌گاه از بین رفتن است، گیریم که این فراموشی و نابودی حتا فرهنگ و هنر آنجامعه باشد؟!

به نظر جنابعالی مشکل از کجا ناشی می‌شود؟

امیری: عرض کردم مشکلات ده تا و صد تا نیست. از مشکلات ممیزی کتاب که باعث می‌شود نویسنده جسارت و صداقتش را در خلق اثر از دست بدهد و بعد هم ماه‌ها و بلکه سال‌ها در پیچ و خم ادارات فرهنگ و ارشاد اسلامی سرگردان باشد و آخر سر هم یا اثرش به طور کلی رد بشود و یا با موارد متعددی اصلاحیه روبرو شود بطوریکه نویسنده روحیه‌اش را از دست بدهد و خسته و کوفته دست از نوشتن و ادامهٔ فعالیت بشوید تا آنجا که هیچ ناشری هم حاضر به چاپ آثارش با هزینه انتشاراتی نمی‌شود و بعد مشکل لاینحل پخش و فروش همین ۵۰۰ و ۱۰۰۰ جلد کتاب گرفته تا گران شدن سرسام آور کاغذ و چاپ و غیره در حوزه چاپ کتاب و فقدان هیچگونه حمایت مالی از ناشر و نویسنده و بالاخره عدم توان حتا یک در صد در برابر ناشران دولتی که همهٔ امکانات را به آن‌ها اختصاص داده‌اند و هزار و یک رنج و مصیبت دیگر که گریبان نویسنده و ناشر بخش خصوصی را گرفته و همهٔ راه‌ها بر روی او مسدود کرده است و همهٔ این‌ها دست به دست هم داده و نویسنده و ناشر خصوصی را از گردونه فعالیت خارج نموده و‌گاه هم با کله چنان بر زمینش زده که نای بلند شدن را برای همیشه از دست داده است. نویسنده در انزوا هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

به نظر جنابعالی دولت چه کار می‌تواند بکند تا نویسندگان و ناشران از این بن بست خارج شوند؟

امیری: دولت‌ها باید فشار‌هایشان بر روی حوزه نشر را قطع و یا دستکم کم کنند. در سالهای پیش از این وزارت ارشاد لااقل سهمیه کاغذ و‌گاه زینگی به ناشران و نویسندگان می‌داد که متاسفانه در دولت احمدی‌نژاد این سهمیه‌ها بطور کلی قطع شد. پیش از سرکار آمدن دولت احمدی‌نژاد وامهایی به نویسندگان برای چاپ آثارشان اختصاص داده می‌شد که متاسفانه آن هم قطع شد. قیمت کاغذ، هزینهٔ چاپ و.... در این سال‌ها تا چندین و چند برابر گران شد بدون آنکه در قبال این گران شدن کمترین توجهی به حوزهٔ نشر بشود و طی این سال‌ها گویی به نوعی با ناشران و نویسندگان در افتاده‌اند. من شنیده‌ام از سوی برخی‌ها شایعاتی در خصوص ناشران به سمع مسئولین رسیده و به غلط به آن‌ها گفته‌اند ناشران مشغول چپاول هستند و میلیارد میلیارد به جیب می‌زنند. در حالیکه نگاهی گذرا به اوضاع ناشران و نویسندگان در کشور ما مظلومیت و پایمال شدن حق و حقوق بدیهی آن‌ها را به سادگی آشکار می‌کند و متاسفانه چاپ و نشر در کشور ما گویی متولی ندارد و تنها دشمنانی خونی دارد که کمر به نابودی کامل آن بسته‌اند. دولت می‌تواند در بخش ممیزی منصفانه‌تر و یا دستکم پرشتاب‌تر عمل نماید و می‌تواند امتیازاتی را در جهت تشویق و ترغیب ناشران و نویسندگان برای ادامهٔ فعالیتشان از خود نشان بدهد و حوزه نشر را که سالهاست با هرج و مرج و بلبشو روبرو است و هر روز تصمیمی در بارهٔ آن اتخاذ می‌شود را از این حالت نجات دهد که بدبختانه نه تنها چنین نیست بلکه برعکس عمل می‌شود.

از کارهای خودت بگو، آیا آن‌ها را به ناشر سپرده‌ای، خودت اقدام کرده‌ای؟ کار مجوز قبل از چاپ آن‌ها به چه صورت بوده و کی چاپ خواهند شد؟

من چون خودم ناشر هم هستم از طریق انتشارات تحت مدیریت خودم برای اخذ مجوز قبل از چاپ دو مورد از آن‌ها تاکنون اقدام کرده‌ام. دیوان اشعار لک امیر که حدود شش ماه است برای مجوز آن از طریق اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کرمانشاه اقدام کرده‌ام این کتاب با بیش از ۳۸ مورد اصلاحیه روبرو بوده که همهٔ اصلاحات آن را انجام داده و دو باره به ارشاد برگردانده‌ام تا بلکه مجوز قبل از چاپ آن صادر شود و برای افسانه‌های کودکانهٔ لکی هم که با زبان لکی و رسم الخط کردی نگاشته شده تقاضای مجوز قبل از چاپ کرده‌ام که از تعداد ۱۷ افسانهٔ موجود در کتاب علیرغم آنکه موضوع فولکلور بومی و منطقه‌ای است اما دو مورد آن به طور کلی دچار ممیزی شده و بایستی از کتا ب حذف شود که در این مورد هنوز تصمیمی نگرفته‌ام و راستش برای مابقی آثار آماده چاپی که در دست دارم فعلا خسته‌ام و دست نگه داشته‌ام.


 این آثار چه زمانی چاپ می‌شوند و در دسترس علاقمندان قرار خواهند گرفت؟

ابتدا قصد من این بود هر طور شده در سال جاری و دستکم تا پایان سال جاری دیوان اشعار لک امیر و افسانه‌های کودکانه را به چاپ بسپارم ولی با وضعیتی که پیش آمده نمی‌دانم چه خواهد شد. حتا حالا هم که فکرش را می‌کنم برای هزینه چاپ هم با مشکل روبرو هستم و باید اضافه کنم این تنها رنج و درد من نویسنده نیست بلکه این رنجی است که امروزه نویسندگان مستقل ما با آن روبرو هستند و ذوق و استعدادشان هدر می‌رود.

چشم انداز شما از آیندهٔ نشر چیست؟

نظر شخص من این است که اگر خیلی هم خوشبین به قضیه نگاه کنیم ولی با چنین اوضاع و احوالی بقولی فاتحهٔ چاپ و نشر و یا دستکم چاپ و نشر آثار جدی و ماندگار در کشور بزرگ و دارای سوابق تاریخی طولانی ما خوانده است. همانطوریکه در طول بیش از سه دههٔ گذشته کمتر اثر قابل قبول و ماندگاری داشته‌ایم وکمتر نویسنده‌ای به منصه ظهور رسیده است از این به بعد وضع بد‌تر هم خواهد شد و زیان و ضرر آن را باید جامعه و احاد مردمی بپردازند که از حیث فرهنگی لطمات فراوان و جبران ناپذیری را متحمل شده و خواهند شد.

چه راه حلی برای این مشکل پیشنهاد می‌کنید؟

ساده‌ترین راه این است که وزارت ارشاد کتاب‌های ناشران و نویسندگان را خریداری نماید و چون در کشور بیش از ۳ هزار کتابخانه عمومی تحت نظارت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داریم، و این وزارتخاته به هر یک از این کتابخانه‌ها یک جلد کتاب اختصاص دهد، منجر به این می‌شود که وزارت ارشاد بیش از ۳ هزار جلد کتاب را از هر نویسنده و ناشر خریداری نماید که از این طریق هم کتابخانه‌های وزارت ارشاد تقویت شده‌اند و همین اینکه نویسندگان و ناشران آثارشان به فروش رفته و می‌توانند به کارشان به دلگرمی بیشتری ادامه دهند.

پایان پیام
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه پانزدهم شهریور 1393 و ساعت 22:27 |

دکلمه جدید لک امیر برای کردهای ایزدی

 

دانلود دکلمه

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه سوم شهریور 1393 و ساعت 23:39 |

درود بر هم کیشان ایزدیم

ایزدیهایی که خودم را همخون و هم نژاد شما می دانم. ایزدیهایی که قرنهاست بر باورهای کهن و انسانی خود و برآئین مهرورزی و انسانیت پابند مانده اید. ایزدیهایی که نماد و نمود تمدن ایران باستان و باورهای زرتشت بزرگید. ایزدیهایی که  امروز در مقابل چشم جهانیان بدون هیچ گناه و خطایی به بدترین ستمها گرفتار شدید و گویی روزگار دیو و ددان به جهان مدرن و متمدن بازگشته و دیوهای آدم خوار به جان بدنهای نحیف انسانها افتاده اند و گوشت آدمیزاد می خورند. جهانیان برای ایزدیها گریستند. جهانیان می دانند بر ایزدیها چه ها رفته است، رنج و ستمی که قابل توصیف و تعریف نبوده و نیست. هم کیشان عزیزم در پس این ستم ضد بشری که بر خود دیده اید مبادا یزدان پاک نخواسته دست به انتقام بزنید، مبادا بخواهید خون را با خون بشورید. این را از این باب می گویم که خوب می شناسمتان. می دانم اگر جان به لبهایتا برسد چقدر جسور و بی باک و توانمندید و چه ها خواهید کرد. اما فراموش نکنید ایزدیها ستون و نماد تمدن بزرگی هستید که از قرنها پیش بر آئین مهرورزی و گفتار و کردار و پندار نیک بوده و هستید. می دانم با شما چکار کردند! دنیا می داند با شما چکار کردند. اما ای کهن ترین و شریف ترین بازماندگان ایران ماد و آریایی زمانی فرا نرسد فکر انتقام به سرتان بزند. خون را با خون بشورید، به اهورا مزدا قسمتان میدهم آرام باشید. چرا که خون و خون ریزی و انسان کشی و ستمگری در مرام ما ایزدیها و یارسان و کرد که همگی از یک و ریشه و تباریم و ما همه ایزدی هستیم نبوده و نیست و نخواهد بود. به ایزد می سپارمتان و روزهای آفتابی را از صمیم قلب برایتان آرزو می کنم.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در یکشنبه دوم شهریور 1393 و ساعت 9:4 |

دوه‌شه‌و دیمه خاو ڤه دله‌ی پرزام

چویمه دون قه‌دیم گوزه‌شته‌ێ ئه‌یام

دیم هامه چوڵی چرن پرداری

ئه‌سیرم ڤه ده‌س دیڤ غه‌داری

لاشه‌م پر نه‌زام هوش که‌رده‌م مه‌دهوش

ده‌نگ ناله‌ی مه‌لی ئامانم نه گوش

مه‌ل مه‌کاکانی هه‌ر ڤه دوره‌ڤه

ڤه ناله‌ی پرسوز ڤه دلگیره‌ڤه

تومه‌رز ئی مه‌له سه‌ر نون مه‌لانه

هاوار که‌ر رو‌ژ ته‌نگ گه‌ل ئیزه‌دانه

سینه‌ش پر سوز بی ده‌نگش زامدار بی

کوشتار نه گه‌لش تا سه‌دهزار چوی

مه‌ل مه‌لاوانی ڤه زاری‌یه‌ڤه

نه پی سوز ساز نوش داری‌یه‌ڤه

مه‌نالان هاوار گه‌لم ئه‌سیر بی

جامالم ساف بی یانه‌م خاپیر بی

سییه‌ڤای ئاما دای ڤه چه‌رداخم

چوی ئاگر چی ئه‌ر بوسان و باخم

هه‌رچی ره‌نجم برد ڤه‌ی ساله‌ل سی

ڤه په‌رچیم نیا دوز دای ئه‌ر په‌رچی

ئه‌‌ژ بیخ که‌نیه‌وره ستیون سی مالم

دایه خاکرا ره‌نج هزار سالم

مه‌ر یه چه‌نگاله یا قه‌عر چایه

یه‌ی داری نییه بنیشمی سایه

ڤینه‌ی بی‌که‌سان ژار بی پلامار

ویم که‌تمه‌و یه‌مین ئه‌ولاد ئه‌و یه‌سار

هه‌ر یه‌مه زانست بی چک و چارم

که‌ش که‌مه‌ر چه‌نگال بیه پلامارم

یه نوتق هه‌قه‌ن خان‌ئه‌لماس ڤاتان

کویان مار گیرو ده‌شتان سوواران

ته‌ک به‌یمن ڤه ده‌م نیش ماره‌ڤه

نه ناموس ڤه ده‌س نیزه‌داره‌ڤه

نیزه‌دار نیزه و زه‌نجیره مه‌یتی

ئه‌ی گل کوردسان ئه‌سیره مه‌یتی

گه‌ل کوردسان گشت یه‌کان گرتییه

کورد نه روژ جه‌نگ هامال که‌م نییه

چاره کوردسان ئیمرو نویسیایه

روژ داوه داوو برا برایه

بژی کوردسان خوین و خاکه‌که‌م

عیدت بمارک کوردسانه‌که‌م

 

 ترجمه به فارسی:

دیشب با دلی لبریز از درد و رنج خوابی دیدم.

بازگشته بودم به روزگاران قدیم.

خودم را در میان دشتی خالی و جنگلی انبوه دیدم.

و در آن حال به چنگال دیو بد سیرتی اسیر و گرفتار شدم.

با بدنی زخمی در میان هوشداری و بی هوشی به سر می بردم.

آوای غمناله یپرنده ای به گوشم رسید.

پرنده در فاصله ای دور از من آواز غمگنانه ای سر داده بود.

ناله هایش پر از درد و دلخوری بود.

آری، این پرنده نگهبان دسته ی بزرگی پرنده بود.

فریاد کن و خبردهنده ی روز تنگ و ناخوشی خلق ایزدی بود.

سینه ی پر سوزی داشت و حنجره ای که زخمی بود.

کشتار از ایل و تبارش به هزاران تن رسیده بود.

پرنده می نالید و زار می زد.

انگار نوش داروی پس از مرگ سهراب را طلب می کرد.

می نالید: فریاد! خلقم اسیر دست دژخیمان شده اند.

خانه هایمان ویران و با خاک یکسان شدند.

باد سیاهی آمد و بر آلونکم وزیدن گرفت.

چون آتشی مهیب باغ و بوستانهایمان را به آتش کشید و سوخت.

آنچه طی سالهای سخت گردآورده بودم .

و در خانه داشتم را دزدان به غارت بردند.

ستونهای سیاه چادرم را از بیخ و بن برکندند.

رنج هزاران ساله ام را به خاک و خون کشیدند.

آیا اینجا همان چنگال زادگاه من است و یا قعر چاه است؟!

که حتا درختی نمانده در سایه اش بنشینم.

چون افرد بیکس و بیچاره و بی پناه .

خودم به یک سمت رانده شدم و زن و فرزندانم به سمتی دیگر.

من که وسیله دفاعی و چاره ای نداشتم.

ناچار به کش و کوههای چنگال پناه بردم.

این گفته از روی حق است که خان الماس پیش بینی کرده.

روزی خواهد آمد که کوهها را مار گیرد و دشتها را سواران غدار.

در آن روز تکیه بر نیش ماران خواهیم زد.

و اجازه نخواهیم داد که دشمن با آبرویمان بازی کند.

نیزه داران آمدند و خلقم را به قل و زنجیر کشیدند.

آمدند تا از مردم کرد اسیرانی به اسارت در آورند.

حال ملت کورد همگی دست به دست هم داده .

و یقین دارم کوردها در روز جنگ و نبرد از دشمن کم نخواهند آورد.

امروز روز تعیین سرنوشت کوردها و کوردستان است.

امروز روز حرکت است و کردها همدیگر را به نام می خوانند، بیا برادرم!

زنده و پاینده بمانی کوردستان غرقه ی خاک و خونم.

عیدت مبارک باد کوردستان شیرین تر از جانم!

 

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 و ساعت 19:3 |
ایزدیها که جمعیتی بیش از 700 نفر در عراق را تشکیل می دهند مردمانی از بومیان ایران باستان بوده و ساکنان اصلی بین النهرین هستند. تعدادی از این ایلات و طوایف در زمان حکمرانی جبارانه ی ابوقداره ها ناچار به کوچ و به گفته صحیح تر فرار از پشت کوه لرستان به مناطقی در عراق شدند و در آنجا مانداگار شدند. ایزدیها که مردمانی زحمت کش، صلح جو و درستکار می باشند بر آئین مهرورزی و باورهای ایرانیان باستان پایبندند. دفاع از این خلق مظلوم که امروزه توسط ترویستهای بی رحم داعش به سرنوشت قتل عام و نسل کشی دچار شده اند بر عهده ی تمام ملل جهان به ویژه سازمان ملل متحد و نیز بر عهده ی دولت اقلیم کردستان و تمامی کردهاست. چرا که ایزدیها هیچ جدایی از کردها نداشته و نسل و نژاد آنها از کردهای اصیل که بعضا از آنها تحت عنوان کردهای فیلی یاد می کنند هستند. متاسفانه روشنفکران ایزدی و نخبگان و صاحبنظران این مردم مظلوم و حقیقت جو در طول سالها نتوانستند راه و رویه ی هویت خواهی را برای آنها بگشایند و آنها را با مسایل پیچیده ی امروزی آشنا نمایند. کردها از هر حزب و گروهی که باشند وظیفه انسانی و ملی دارند با تمام توان و قدرت از جان و مال و حیثیت ایزدیها دفاع کنند زیرا دفاع از ایزدیها بخش مهمی از تاریخ سیاسی کرد و کردستان را در این برهه ی از تاریخ و برای ایندگان رقم خواهد زد. امروز وظیفه ی انسانی و ملی همه ی کردها دفاع قهرمانانه از همخونهای خود در هر کجا و به ویژه دفاع از ایزدیها بدون هیچ عذر و بهانه و اختلافی می باشد. نسل کشی و وحشیگریهای داعش در قبال ایزدیها باید زنگ خطر این گروه ضد بشر را برای جهانیان به صدا در آورده و جهانیان بدانند سکوت در مقابل آنها و خاموشی گرفتن در برابر این دست ظلم و خونریزیها چنانچه به موقع در برابر آن اقدام نشود، روزی دامن همهگان را خواهد گرفت.

   

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه هجدهم مرداد 1393 و ساعت 2:9 |

این چه حکایتی است؟!

امروز، وقتی که یکی از اقوام زنگ زد و گفت برای مراسم خاکسپاری (س) بروم، ابتداء نفهمیدم کدام کس را می گوید و بعد که یادم آمد به مراسم ختمش رفتم. البته اینکه به مراسم ختم کسی بروی اتفاق مهمی نیست، ولی حکایت زندگی این تازه درگذشته حکایت دیگری است و شاید هم مهم. ذکر این نکته را لازم می دانم، این روزها اتفاقات عجیب و غریب در سرزمینی که ما در آن زندگی می کنیم بسیار فراوان است. افسوس ما آدمها از کنار آنها به راحتی و بی توجه میگذریم. به هر تقدیرحیفم آمد زندگی این یکی را دست کم به صورت مختصر و کوتاه ننویسم.

جریان از این قرار بود که مرحوم (س) که امروز در سن حدودا 80 -85 سالگی چشم از جهان فرو بست مرد بیسواد و فقیری بود که زندگی خود را از راه دستفروشی و با زحمات فراوان چون بسیاری دیگر از هموطنانش می گذراند. وی دارای همسر و سه دختر و یک پسر بود و به هر حال زندگی فقیرانه و اما بی دردسری داشت. تا آن زمان دو تن از دخترانش را شوهر داده بود و یک دختر و یک پسر هم در خانه داشت. تا اینکه سال 1357 انقلاب اسلامی در ایران به وقوع پیوست. با وقوع انقلاب و رواج تبلیغات آن چنانی طی آن سالها - البته هنوز هم تا حدودی ادامه دارد- همسر ایشان که گویی تازه یادش افتاده بود باید نماز بخواند و روزه بگیرد، مسجد رو و نماز خوان قهاری شد. البته وی تنها  به این اکتفا نکرد و از همسر و همه ی بچه هایش خواست که روزه بگیرند و نماز بخوانند و نه تنها واجبات که مستحبات را هم حتما باید به جا بیاورند، در غیر این صورت قادر به ادامه زندگی با آنها نیست.. مرحوم (س) مخالفت ورزیده و به اجبار تن نداده و گفته بود هر کسی به دین خود. اما همسرش قبول نکرد و کارآنها به جدایی کشید، چرا که خانم حالا  بهانه کرده بود که با وجود داشتن همسر قادر به، به جای آوردن احکام مقدسه و وظایف شرعیه ی خود نمی باشد و به همین خاطر ایشان در همان سالهای اوایل انقلاب از شوهرش (س) جدا شده و جداگانه زندگی می کرد. مرحوم (س) از سر ناچاری تنهایی و گاه با کمک یکی از دخترانش  به زندگی دستفروشی و فقیرانه ی خود ادامه داد و تا کنون که حدود 30 سال و اندی از جدایی با همسرش می گذرد زندگی خود را گذراند. او چند روز قبل از فوت یکی از بستگانش را به دفتر ثبت اسناد برده و او را وکیل خود قرار داده و وصیت می کند : مختصردارایی که دارد. یک خانه کوچک و حدود 15 میلیون تومان پول نقد.- به صورت مساوی میان فرزندان و همسرش تقسیم گردد و سفارش کرده بود پسر دو سهم و دختر یک سهم نباشد و همه باید مساوی سهم ببرند.. مرحوم (س) به این صورت که هر کدام از بچه ها اعم از دختر و پسر و نیز همسرش که بیش از 30 سال و اندی  پیش از او طلاق گرفته بود باید یک سهم به طور مساوی بردارند وصیت کرده و اصرار نموده است.

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه چهارم مرداد 1393 و ساعت 2:44 |
چنانچه قرار است اقلیم کوردستان در جنگ با داعش شرکت نماید، ضروری است کوردهای ایران، ترکیه و سوریه را همراه و همگام خود داشته باشد. در غیر این صورت در دام بزرگی گرفتار خواهد شد..
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 و ساعت 22:22 |
خاطره هایم را میگویم ….. از زمانی که یادم میاد، همیشه همینجوری بوده، در گذر زندگی خاطره هایم را یکی پس از دیگری در دخمه ای، خرابه ای، گورستانی و ... جا گذاشتم و بدون آنکه به خاکشان بسپارم، در پی هر کدامشان عالمی از حسرت در دلم تلنبار شد. تا این غمباد و حسرتها رنجورم کنند، بشکنندم و تکه تکه از قلبم را برکنند و مرا با خود تا سرحد دقمرگ شدن بکشانند و بمیرانند. مرگی زود رس، جوانمرگ شدن. این یکی اولینش نبود و آخرینش نیز نخواهد بود که داغ فراقش قلبم را صد پاره کرد و یاد خاطره هایش غم بزرگ دیگری بر روی دلم جا گذاشت و زخمی عمیق که میدانم هرگز التیام نخواهد یافت. درست مثل کت و شلوار دامادیم که یادمه آن را پس از کهنه و پاره شدن در ساختمان نیمه کاره ای که در آنجا کارگری می کردم جا گذاشتم و برای همیشه از آن دور افتادم. این یکی اما جور دیگر بود. پانزده سال، یعنی درست پنج هزار و چهارصد و هفتاد و پنج شب و روز با هم بودیم. در تلخیها، خوشیها و روز و شبهایی که تنها او یار و یاورم بود. آه! چقدر خاطره! خاطرات رنگارنگ، رازهایی که فقط بین من و او بود و احدی از آن رازها خبر نداشت و امروز بعد از ظهر بود که این همراز و رفیق روزهای تلخ و شیرینم را با پای خودم بردم و در گورستان اتومبیلهای اوراقی جا گذاشتم و بر گشتم. مثل روزی که جنازه ی صمیمی ترین دوستم را در قبرستان شهر دفن کردیم و به خانه برگشتیم و هر کدام رفتیم پی کار خودمان و من هر گز ندانستم کارم چه بود و پی کدام کار بودم که همیشه هم عجله داشتم؟!. و حالا نوبت جدایی از دوست و رفیق روزهای تنهایی و بیکسیم، ماشین لندرور عزیزم ! یار فداکار و وفادارم که یادم نمیاد یکبار، حتا یکبار در تمام طول این همه مدت با هم بودنمان تنهایم گذاشته باشد. یاد روزهای اول زندگیمان می افتم. موقعی که تازه همدیگر را پیدا کرده بودیم، چقدر قبراق و سرحال بود؟! مانند خودم که جوان و خوش دماغ بودم. با من که بود پیر و فرتوت شد. درست مثل خودم که پیر شدم و بی وفا. امشب خیلی تنها هستم و نمی دانم او هم در فراق من و در میان آن همه اتومبیل اوراق شده که هر کدام صاحبانی داشتند و خاطراتی و ملایمات و ناملایماتی و بعضا هم آدم کشته و قاتل بودند، شب را تنهایی و به دور از من چگونه به صبح خواهد رساند؟! حسابش را که می کنم می بینم در دنیا کسی بی وفاتر و بی رحم تر از من شاید وجود ندارد. چه زود خوبیها را فراموش می کنم و چه زود با رنجها کنار میایم؟! امروز صبح، وداع آخرمان، استارت که زدم سریع روشن شد، شاید گمان می کرد مثل همیشه قرار است جایی برویم، پی کاری، خانه ی دوستی و ... ولی به نزدیک گورستان اتومبیلهای اوراقی که رسیدیم گویی منظورم را فهمید. انگار متوجه شد من بی انصاف، من بی مروت دارم او را کجا می برم و با او چکار می کنم. ابتدا خاموش کرد. دوباره روشنش کردم، نای راه رفتن نداشت.از صدای موتورش می شد فهمید واقعا گریه میکند. با این حال وقتی متوجه شد که مقاومت کردنش بی فایده است و من تصمیم خودم را گرفته ام شاید باز هم به خاطر دل من بود که راه افتاد. ولی زوزه می کشید. درد با خود می برد. مثل من که سینه ام از شدت درد داشت می ترکید. به آنجا که رسیدیم لاشخورها به پیشوازمان آمدند. با تبر و جرثقال و جک و همگی برای نابودکردنش از یکدیگر سبقت می جستند. تازه فهمیدم برای نابود کردن خاطره ها مردم چقدر پیشتازند و حتا خوشحالند! چقدر میرغضب وجود دارد. میرغضبها هرکدام تکه ای از آن را می خواستند. آنها عزیز مرا در مقابل چشمان چون بره ای که گرگها دوره اش کرده باشند تکه پاره کردند و هر کدام یک تکه اش را به دندان کشیدند و شادمان از اینکه لقمه ای مفت و مجانی به دهان گرفته اند بردند و دور شدند. شاید نمی داستند پاره های جان و تن مرا می برند و شاید هم می دانستند ولی برایشان اهمیتی نداشت. پاره کردن قلب انسانها مگر قباحتی دارد در دنیای امروز ما؟! دیگر به چه چیزی دلخوش باشم؟! خاطره هایم یکی پس از دیگری رضا و نارضا جان می دهند و من بازهم مانده ام و مرگ عزیزانم را نظاره گرم. تازه می فهمم چقدر پوست کلفت و بی عاطفه شده ام. یاد روزهای کودکی ام که می افتم از خودم خجالتی می کشم. آن روزهایی که برای گم شدن مداد پاک کنم ساعتها می گریستم و روزها لب به غذا نمی زدم. اکنون اما خیلی سنگدل و بی عاطفه شده ام . درست مثل همه ی آنهایی که روزی روزگاری صاف و پاک و پر از امید و عشق و عاطفه بودند و امروز که بزرگ شده اند به هیولاهایی بی رحم تبدیل شده اند. آخ که زندگی چه حکایت تلخ و دشواری است؟!آخ!
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه بیست و سوم خرداد 1393 و ساعت 1:27 |
حرکت اخیر صدا و سیمای جمهوری اسلامی در تخریب چهره بختیاری ها را شدیدا محکوم میکنیم.

جای تاسف بسیار است صدا و سیمایی که با ثروت مردم این کشور اداره می شود و در طول عمر خود کمترین ارزش و بهایی را به ملتها و اقوام ایرانی نداده است هر چندگاه یک بار از طرق مختلف به آنها اهانت هم می کند و این بار با پخش سریالی فاقد هر گونه ارزش تاریخی و هنری قوم بزرگ بختیاری را مورد هجمه قرار داده است. جا دارد مسئولین ذیربط به خطای آشکار و اهانت آمیز خود اعتراف کرده و عذرخواهی نمایند.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 و ساعت 4:24 |

با حضور لک امیر مراسم اهداء جایزه بلوط طلایی به استاد

ملکشاه برگزار گردید.انجمن فرهنگی هنری وژین جایزه بلوط

طلایی امسال خود را در شب یلدا به استاد جلال ملکشاه از

شعرا وروزنامه نگاران سرشناس کرد اهداء کرد.در این مراسم که

باحضور شعرا وهنرمندان مطرح کرد وبا حضور بیش از ششصد نفر

از مردم ادب پرور مریوان در سالن سینما کردستان این شهر

برگزار گردید استاد ملکشاه جایزه خودرا از دست کیومرث امیری

کله جوبی (لک امیر)شاعر ونویسنده کرمانشاهی ودر میان شور

وشوق وتشویق حاضران دریافت نمود.

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه هجدهم دی 1392 و ساعت 23:34 |


Powered By
BLOGFA.COM