X
تبلیغات
هنر و ادبیات

داستان کوتاه:

واکنش!

نوشته: کیومرث امیری کله جویی

مدتها بود که با دوستان جایی نرفته بودیم و اعتراض رفقا درآمده بود.  به همین خاطر تصمیم گرفتیم هر طور شده روز جمعه ای از خانه بزنیم بیرون و گشتی بزنیم. کجا؟معلوم بود، کجا بهتر از زدن به دل طبیعت. قرار گذاشتیم اگر شد شب را هم بیرون بمانیم و زیر آسمان پر ستاره و میان کوهها بیتوته کنیم. قرار و مدارها گذاشته شد و جمعه صبح زود هر چهار نفرمان با پراید سواری نقره ای رنگ آقا رضا راه افتادیم. وقتی به مقصدمان در کوه {چلانه} و میان جنگلهای بلوط رسیدیم  به محض پیاده شدن از ماشین، اروج بلافاصله رفت جعبه عقب ماشین را باز کرد و در حالی که با صدای پر می خندید بزغاله ای را از داخل جعبه پایین کشید. من  که از وجود بزغاله ای که اروج آن را به دور از چشمان من در جعبه عقب ماشین جا داده بود  بی خبر بودم رو به طرف اروج کردم و با اعتراض گفتم: این کارها را می کنی که آدم جرات بیرون آمدن با تو یکی را به خودش نمی دهد، قرار ما چه بود پسر خوب؟!

 همیشه این مشکل را با رفقا  داشتم که در چنین مواقعی از آوردن حیوان زنده و حتا از آوردن گوشت برای غذا خودداری کنند. ولی توی این روزگار و با این مردمانی که ما داریم، کی به حرف کی گوش می کند که این دوستان گوش کنند؟! این جوری بود که اروج بزغاله ی کوچکی را که به اتفاق دوستان از شهر خریداری کرده بودند و تنها من از وجود آن بی خبر بودم از جعبه عقب ماشین پایین آورد و آن را برد و با طنابی که به گردنش بسته بود به درختی بست و خودش آمد پیش ما  نشست و لابد پیش خودش فکر می کرد از اینکه این طوری سر مرا کلاه گذاشته کاری کرده کارستان؟! اروج  داشت که می نشست بادی به غپ غپ  انداخت و با لحنی پیروزمندانه گفت:

می دانم تو گوشت نمی خوری رفیق، غذای مخصوص تو را هم آوردم و ادامه داد: آقا دموکرات باشید لطفاً! تو گوشت و قصابی دوست نداری ولی ما چند نفر که دوست داریم. دلیلی ندارد حتما نظر تو یک نفر غالب باشه؟ حق با اکثریته، درسته؟

و بعد قیافه ی جق به جانبی به خودش گرفت و ادامه داد:

- اینه معنی آن دموکراسی که همه اش از آن حرف میزنید ؟!

کسی چیزی در جوابش نگفت و من هم چیزی در جوابش نداشتم که بگویم. بارها در این رابطه با هم بحث و جدل کرده بودیم و به هیچ نتیجه ای هم نرسیده بودیم.

 می دانستم قرار است چه پیش آید. دقایقی بعد اروج بزغاله را می آورد و با کارد و مصقلی که در این جور مواقع همیشه همراه خود داشت سرش را بیخ تا بیخ می برید.  سپس لاشه اش را به درختی آویزان می کرد و پوستش را می کند و میان شکمش را بیرون می کشید و با  به به و چهه چهه  گفتن آن را داخل سطلی می انداخت و بخار گرمی را که از دل و جگر تازه بر می خاست چندین بار بو می کشید و باز هم به به می گفت و خدامراد را نهیب می زد که فوری دل و جگر را به سیخ بکشد و رضا هم که طبق معمول مسئول درست کردن آتش بود آتشی از هیزمهای خشک اطراف می افروخت. دود و چلز و ولز گوشت بزغاله و بخور بخور و البته هیچ کس به آنچه که بر بزغاله بی زبان و جان شیرینش رفته  بود کاری نداشت.

من اما، هیچ کاری از دستم ساخته نبود. دوستان این مرتبه مرا در مقابل عمل انجام شده قرار داده بودند. مثل دفعه های قبل هم نبود که قهر کنم و بروم. هر چند آن قهر کردن ها هم هیچ اثری بر این رفتار و کردار دوستان نگذاشته بود و تازه آنها بودند که لطف داشتند و به قول خودشان مرا در جمعشان راه می دادند و الا به قولی اروج من در سفر کردن آدم غیر قابل تحملی بودم. حالا همه دور هم نشسته بودیم و هر کس چیزی می گفت. قبل از آنکه اروج عملیات کشتار بزغاله  را شروع کند، به نجف پیشنهاد دادم به اتفاق هم از جمع دوستان خارج شویم. من و نجف بلند شدیم و نجف دستگاه واکنش سنجش را که تازه اختراع کرده با خودش آورد. نجف که مهندسی خوانده بود در عین حال آدم کنجکاوی هم بود و دایم به قول خودش سرش به اختراع و اکتشاف گرم بود. مدتی بود در باره اختراع دستگاه واکنش سنجش حرف می زد. چیزهایی می گفت که باور کردنش گاه مشکل می نمود.من و نجف چند گامی دورتر از بقیه دوستان کنار چند گل شقایق نشستیم تا نجف کارکرد دستگاه را آزمایش کند. نجف توضیح داد که این دستگاه را به تازگی اختراع کرده و گفت: دستگاهی است که واکنش گلها را در برابر محیط پیرامونشان ضبط کرده و نشان می دهد. نجف دستگاه را روشن کرد و شروع کرد به شرح دادن چگونگی کارکرد دستگاه که  ناگهان ناله های بزغاله بیچاره بلند شد. بی اراده به سمت صدا بر گشتیم. اروج در فاصله ای نزدیک به من و نجف کاردش را بر گلوی بزغاله گذاشته بود و در چشم بر هم زدنی سر بزغاله را از بدنش جدا کرد. خون سرخ و رقیقی که از گلوی بزغاله جاری شد تا پای گل شقایقی که نزدیکی من و نجف بود کش آمد و اندکی مانده به گل متوقف شد. دستهایم را روی چشمهایم گذاشتم و رویم را برگرداندم تا جان کندن بزغاله را نبینم. نجف هیجان زده صدایم زد: .... هی هی ...  بیا اینجا! ...  نگاه کن! نگاه کن واکنش گلها درست برعکس واکنش قبلشان شد.

به طرف نجف برگشتم. نجف حیرت زده تمام هوش و هواسش پیش دستگاه بود. پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفت:

- عجیب است! خیلی عجیب است!

گفتم:

- چی عجیب است؟ چه چیزی خیلی عجیب است؟

نجف گفت:

- واکنش این گلها تا چند لحظه قبل واکنشی شاد و وجد انگیز بود. من این را از طریق دستگاه واکنش سنجم دریافت کردم، من اول صدای  موزیکی شادمانه از این گلها را دریافت کردم اما ناگهان واکنش آنها عوض شد و شادیشان تبدیل به نوعی غم و ماتم شد. انگار پژمردند. گویی نوایی غمگنانه جای آوای شادمانه شان را گرفت. تو میگویی چه اتفاقی افتاد؟! 

نجف که حیرت و هیجان سراسر وجودش را فرا گرفت بود، دست مرا گرفت و گوشی دستگاه را از گوشهای خود جدا کرد و به گوشهای من زد و گفت:

- لطفا گوش کن! گوش کن! چه نوایی را می شنوی؟

با دقت گوش سپردم. نوایی عجیب از درد و ضجه از راه دستگاه به گوش می رسید. نوایی که برایم تازه و غریب بود و تا آن زمان نشنیده بودم، چیزی مانند صدای حرکت زمین یا چیز یشبیه به آن ...  باز گوش سپردم و بی اراده به گریه افتادم. نجف که متوجه اشکهایم  شد جلو آمد و گوشی را از گوشهایم جدا کرد.

دستگاه کوچکش را بر چید و زیر بغلش زد و شروع به قدم زدن کرد و آهسته در گوشم گفت:

- من چیز تازه ای کشف کردم پسر. واقعه ای نو و جدید!

نجف جداً از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. با تمام وجود خوشحال بود و به هیجان آمده بود. گفتم:

- خوب به من هم بگو چه کشف کرده ای؟

نجف که آشکارا از شادی نمی دانست چکار کند، رو به طرف من کرد و گفت:

- همراه من بیا تا چیزی شبیه به معجزه را نشانت بدهم.

 بعد مرا دنبال خود کشید و برد و کنار گل شقایقی روی زمین  نسشت. دستگاه واکنش سنجش را به کار انداخت و سیمهای آن را جابجا کرد و گوشی را به گوشهایش گذاشت و لحظاتی در آن حالت ماند. به چشمهایش که نگاه کردم برق می زدند. چه چیزی  نجف را با آن همه متنانت و صبوری به چنین واکنشی وا داشته بود؟! صبر کردم تا عکس العملش را ببینم. رو به من کرد و گفت:

- سرت را بیار جلو.

 سرم را جلو بردم و او گوشی دستگاه را از گوشهای خود واگرفت و دوباره به گوشهای من زد و گفت:

- خوب گوش کن!

آوایی دل انگیز و شاد، نوایی شبیه به رویا گوشهایم را نوازش می داد. دلم می خواست ساعتها بنشینم و به آن نواها گوش بسپارم که نجف گوشی ها را از گوشم وا گرفت و دو باره دستگاه را جمع کرد. گفتم:  

من داشتم گوش می دادم بی انصاف، چرا دستگاه را جمع کردی؟

در حوابم گفت:

- دنبال من  بیا. میخام چیز غریب تری را نشانت بدهم!

بی اراده به دنبال نجف راه افتادم. چند قدم آن سو تر نجف دستگاهش را درست کنار  همان گل شقایقی کار گذاشت که خون بزغاله تا نزدیکی های ریشه اش ریخته شده بود.  و آنجا گوشی را به گوشهایش زد و گوش سپرد. از چشمایش حیرت بیرون می ریخت. رو به طرف من کرد و گفت:

- گوشی را به تو می دهم. خوب دقت کن ببین چه اتفاقی خواهد افتاد.

من گوشی را روی گوشهایم گذاشتم. صدایی بسیار ظریف و ودل انگیزاز آن به گوش می رسید. گویی عروسکی بچگانه بود که آواز غمگنانه ای می خواند. صدا حزن انگیز و بسیار دلچسپ بود. توصیفش را نمی توان کرد. تا کنون چنین نوایی به این  زیبایی و دلنشینی نشنیده بودم. انگار همه ی دردهای دنیا را فریاد می کشید. محو نوا شدم. نجف دیگر دوستانمان را که دور و بر آتش و گوشت و کباب بودند یکی یکی صدا زد. با نزدیک شدن هر کدام از آنها به دستگاه و گل شقایق نوا عوض می شد و ریتم و نت هایش تغییر می یافت. آخرین نفری را که نجف صدا زد، اروج بود. با نزدیک شدن اروج به گل ناگهان نوای آن به طور کلی تغییر کرد. نوایی دلخراش. سوزناک و چیزی شبیه به اعلان خطر. آه خدایا! پس این گل اروج را می شناسد. واکنشش در مقابل او که سر بزغاله را بریده واکنش دیگری است. گویی قاتل بودن اروج را فریاد می کشید.  شاید هم می گفت نگذارید این آدم به من نزدیک شود. از او بدم می آد. اروج که می رفت گل هم اندکی آرام و قرار می گرفت. ولی به محض نزدیک شدن اروج گل دو باره  به فریاد و فغان  در می آمد. گویی می خواست بگوید از این قاتل متنفرم. از او حالم به هم می خورد. اجازه ندهید به من نزدیک شود.

بعدها نجف برایم تعریف کرد و گفت:

 

- آن روز دستگاه علاوه بر ضبط صدا تصاویر حالات گلها را هم ضبط کرده بود.

نجف گفت:

- آن گل از اروج بدش می آمد. تا او را می دید می پژمرد. در خودش مچاله می شد. دست روی چشمهایش می گذاشت تا قیافه ی اروج را نبیند. اروج را شناخته بود و حین بریدن سر بزغاله او را دیده بود و خوب می شناخت. گل با دیدن اروج انگار می خواست خودکشی کند. ولی اروج که می رفت او هم به خودش می آمد، انگار درد و رنج مشاهده ی صحنه ی بریدن سر بزغاله را خیلی زود از یاد می برد و دوباره  شروع به شکوفایی و شادمانی می کرد و آواز خوش سر می داد.

به نجف گفتم:

- در طول این قرنهای طولانی ما نسل بشر چه خون دلهایی که به گلها و به این طبیعت پاک و زیبا  نداده ایم؟!  وای برما انسانها! آیا روزی فرا خواهد رسید که واکنش طبیعت در مقابل این همه ظلم و ستم و جنایات بشر در حق خود خودکشی باشد؟! بی شک آن روز فرا خواهد رسید و زمین و زمان از جور و ستم بشر دست به خودکشی خواهند زد و همه چیز در یک چشم بر هم زدن محو و نابود خواهد شد. مگر اینکه بشر به خود آید و دست از این همه ستم و ناروا علیه طبیعت و همنوعان خود بردارد. آیا چنین روزی فرا خواهد رسید؟!

نجف انگار لال مانی گرفته بود. دیگر حرف نمی زد. به عمق چشمهایش خیره شدم. گفتم: - حرفی بزن، چیزی بگو! 

او در جوابم گفت:

- می ترسم، می ترسم چیزی بگویم که خاک زیر پایمان را برنجاند. آسمان را غمگین کند و محیط پیرامونمان را برآشوبد.

نجف از آن روز به بعد برای همیشه لال شد.

 

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 و ساعت 3:5 |
خاک ژیر پا گشتانم. ئه ر نه تونستمه جواوو گه په ل شیرن و ره نگینتان به م. بوه خشنم. ئه ر زنیئم و زنئی بین هومه یه. برا و خوه ل نازارم، موشم، بوشن، بوشیم تا بزانیم. هه رو هه ر چه مه ریتانم، چه مه خرتان!  

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه بیست و سوم دی 1391 و ساعت 21:8 |
تلای ئاپلکیا وه خه س و خارم            ئی گشت ناروا حوق ئوره مارم

ترجمه: طلای آغشته به خس و خاشاکم  و از این همه ظلم و ناروا حالم به هم می خورد. 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه بیستم دی 1391 و ساعت 19:44 |

ترجمه شعر لکسان به فارسی:

له کسانه که م

 

له کسانه که م                 له کسانه که م    = ای لکستان من ، ای لکستان من   

داخ   دروش کریا  چوی  کوردسانه که م = داغ و دروش شده همچون کردستان من

سه رم   بوه  نه زر ت  ما ل و  میانه که م = سرم به فدایت خانه و کاشانه ام

ماوا   و  نیشتمان     ئیل    دودمانه که م = زیستگاه و جایگاه ایل و دودمان من

سه رزمین  بی که س   بی دره تانه که م  = سرزمین بی کس و بی پناهم

سه ر دار     په شو    و    په ریشانه که م  = سردار سرگردان و پریشانم

باخ     په ر چن گریا    ریشی    تلیاکه م  = باغ پرچین سوخته و ریشه لهیده ام

کونه   جامیان        جامال       سزیاکه م = کهن جایگاه و زیستگاه سوخته شده ام

چوی چرن داران ته ش ئه رن چیه که م = همچون جنگل انبوه آتش در افتاده ام

کان  و  که نیه ل کول حوشک  بیه که م = همه ی رودخانه های (فصلی) و چشمه هایت  خشکیده است

هه م  نثر  و هه م  شعر نه نویسیریاکه م  = نه  نثر ها و نه شعرهای تو  نوشته نشده است

حق  پایمال  بی  زور   ئه رن   کریا که م  = تو ای حق پایمال شده و تحت ستم قرار گرفته ام

سه   داخمه     ئه را    پاچال    گوم  بیت = آه! افسوس برای افسانه های گم گشته ات

ده فتر و کتاوه ل کول  ئه ی  وویر چیت  = دفتر و کتابهای فراموش شده ات

به لوی سان    که لن    ئاگر  گرتیه که م  = بلوط سان بزرگ آتش گرفته ام

بنه مال      دودمان     چاره    سیه که م  = بنیاد دودمان چاره سیاه من

شیر    بی ئه نیش        گوله    گازه که م  = شیر بی باک و گلوله خورده ام

هه م  دل  هه م  زوون  ساز و رازه که م = هم دل و هم زبان ساز و رازهای من

بومه   خر دوانزه   قرن  تاریخ   بی کینه  = فدای  دوازده قرن تاریخ به دور از کینه ات

ئه ژ  چیا   گودین  تا چیا    خه زینه ت = از تپه گودین تا تپه خزینه ات ( دو محل بزرگ باستانی در لکستان)

 هه ر  هاوارمه   پی پایمال  بین  حه قت = مدام در فغانم برای پایمال شدن حق تو

سه ر  مالمه   فدای   دوران مه فره غت  = سر و مالم به فدای دوران مفرغت

سه  چوی بکه م   وولات  مهرگانه که م = بس، چه کار کنم سرزمین مهرگان من

سه رای      سه رزه مین     ئاگرانه که م = سرای سرزمین آتشگاهای من؟    

جه فا   ئه رن  چی  ووه  بی  تاوانه که م = جفاها  بر تو رفته از بی تقصیری

حومید  و   هه مته زار   فره  گرانه که م = امید و آرزوی بسیار  بزرگ من تویی

سه ر و   مالمه  فدات   هوز   باوانه که م = سر و مالم فدای تو باد آبادی اجدادم

برا              لفانی              لورسانه که م =  تو برادر  دو قلوی لرستان هستی

یاد    و    یادگار    عهد      باستانه که م = تو یاد و یادگاری از عهد باستانی

چو   برا     هام پشت     کوردسانه که م = تو حامی و برادر جان بر کف کردستان هستی

باوانه که م  که س چوی تو بی ماوا  نماو = خانه ی پدری ام، هیچ کس مانند تو بی خانمان نمی گردد.

چوی   یاهو   خه ریوو    بی په ناه    نماو = چون یاکریم غریب  بی پناه نمی شود

هویچ  خه لکی  وویتور  سامان سا  نماو = هیچ خلکی به این شکل بی سامان نشده

ووه   بی حه ق   به شی   له کسان   نماو = چون لکستان بی حق و حقوق و  بی سهم و فقیر نشده است

سه رم   بوه  خر  ئه ی   هناسی   بریاته = سرم به فدای نفس بریده ات باد

کوره ل  چوی   شمشیر   زاخاو   دریاته = پسران چون شمشیر صیقل خورده ات

دته ل        کلانتر        هراتی        لارت = دختران بزرگ منشت با سربند کج و غرور آفرینت

کورپه ل    شیرین    دانکه ی    ئه نارت = کودکان چون دانه های انار زیبایت

ئیل      بختیاری      ووه     گروت       بو = ایل بختیاری هدیه تو باد

فدای  جه به روت   خه فه  و  خوت    بو  = فدای جبروت خف و خوابیده ات باد

هه رچی   درمه  خر ساز  چه مه رت  بو = هر چه دارم به فدای ساز چمری تو

ئیله ل  تار  و  مار  شهر ووه  ده رت   بو = فدای ایلهای تار و مار و از ماوا بیرون رانده ات باد

سه ر و  مالم  کول  ووه  خر  سه رت  بو = سر و مالم همه به فدای سر تو باد

فدای  ره نگینی  که ش و  که مه رت بو  = به فدای زیبایی کش و کمرهای تو باد

رودبار  و مه نجیل   تا خاک  گولسان  = رودبار و منجیل تا خاک گلستان

له که ل   بی په ناه  که ویر  خوراسان = لکهای بی پناه در کویر خراسان

ئیلات خه  ریک  ووه  قه زوین  کووت = ایلهای غریب و گرد آمده ات در قزوین

شهره ده ر  کریال    ووه   وویمه روت  = از ماوا و مسکن خود  رانده شده هایت که در فغانند

من  هه رگیونی درم  گیونمه خرت  بو = من تنها جانی دارم، جانم به فدایت

فدای   یی   تالی    ئه ژ     کاکولت   بو = به فدای یک تار موی سر تو باد

عهد  بو   له کسان گیونم  فدات  که م = عهد باشد ای لکستان جانم را فدای تو کنم

ووه  فدای ژاری خه لک  بی په نات که م  = به فدای نداری و فقیری خلق بی پناهت کنم

بچمه   سیفارا   خو      ئه ندیشه که م = به فکر فرو  روم و خوب بیاندیشم

منیژ    چوی   دیاکو  عدل پیشه که م = من هم مانند دیاکو عدل و داد پیشه خود نمایم

خه لک خه ووردار که م  ئه ژکه چه و رو =  خلایق را آگاه کنم از کوچک و بزرگ

هه رکه س  نیشانی ئه ژ  قوم ماد دارو = هر آن کس که نشانی از دودمان ماد دارد

کر داود  کاو سوار  بایژمو چوار دورت = خط داود سواره را پیرامونت بکشم

کو که م   جووانه ل کول روسم تورت  = جوانهای به سان رستم تو را دعوت کنم

ئاگر  ئا تشگال   دوواره    گیس   ده م  = آتش آتشگاههایت را دوباره روشن کنم

هه رچی  ناحه قه خاپیر و  نیس  که م = هر آنچه نارواست همه را از بین ببرم

بومه      میر میته ر   قاپی      درانه ت = بشوم نگبهان وفا دار و دائمی دروازه ی بزرگت 

ئه ژ    نو     بسازم     بنا  و  به هانه ت = دوباره خواستگاه و بنایت را بسازم

ئیووان     مه داین     ئه ژ    نو   بسازم  = ایوان مدائن را دوباره بنا نمایم

ری ره سم مهرووه رزی کول ووه جا بارم = راه و رسم مهر ورزی را تمام وکمال به جای آورم

جه شن   مهر گان   ئه ژ  نو بر پا که م = جشن مهرگان را دوباره رایج نمایم

خاکت ووه  میدان چوپی  و چوگان که م = خاک تو را میدانی کنم برای  برپایی رقص و چوگان بازی

بچمه     رومشکو        ساز ولی    بارم = بروم از رومشکان  ساز ودهل بیاورم

خه م خوسه  خه لکان ووه خاک بسپارم = غم و غصه های خلقها را با آن بمیرانم

دیار  دینه ووه ر     ئه ژ    نو     ئاباد  که م = منطقه دینور را دوباره آباد نمایم

مه ردم پایره ووه ن خوشحال و شاد که م = مردم پایروند را شاد و خوشحال کنم

ووه بان      کوی بیستون    ئاگری  پا که م = بر بلندای کوه بیستون آتشی برافروزم

جور سته م گران     کول     به ر ملا  که م = ظلمهای  همه ی  ستمکران را بر ملا کنم

جه م     نه زری    بتیون  ئه ر سولتان بنم = جمع نذر داوودی را در سلطان برگزار نمایم

خه لک        یارسان       کولان        بچرم = خلق یارسان را همه بدان دعوت کنم

سراوو   سه حنه    کول   گول واران  که م =  سراب صحنه را گلباران کنم

ناهید   که نگاور     رووه باش شاران که م =آناهیتا شهر کنگاور را بهترین شهرها کنم

سراوو   نهاوه ن      خو  و    ره نگین که م = سراب نهاوند را خوشگل و زیبا نمایم

یانه   کول   ووه   خر عشق   شیرین که م = همه ی اینها را فدای عشق شیرین نمایم

ئه ی    خاک   ئه له شته ر  تاک   نیور ئاوا = از خاک الشتر تا نورآباد

گولریزان      بکه م     تا خود     خورم ئاوا = گلریزان کنم تا دل خرم آباد

سوزلی     بنم      ووه نام راس   هه رسین = بزم ساز ودهل در وسط هرسین برپا کنم

وعده گیران     که م      تا پاچه    گه رین = تا حواشی کوه گرین را همه دعوت کنم

کراس مه خمه ل کوی  چه پال  چه پال که م = پیراهن مخمل کوه را قسمت قسمت نمایم

هه رچه پال سویری  باوان یه ی مال که م = هر قسمت سرخ آن را پاداش به یک منزل دهم

بچمه      جاله ن       وولات          سریلان = بروم جلالوند ولایت سریلان

ئه لا    هوز مانه ن   تا     پاچه  ی   ئاوران = آن سوی عثمانوند تا کوهپایه های آهوران

دورو  و   کاکا وه ن   وورو   چه م  چه مال = درود فرامان و کاکاوند به سمت چمچمال

خه لک  له کسان  گشت  بگردم مال مال = خلق لکستان را خانه به خانه همگی سر بزنم

باله ن      زه ردلال     تا خاک     هولیران = بالوند و زردلان تا خاک هلیلان

جارو و جورو  که م   سیمره   و  که شکان = جارو و لایروبی نمایم رودخانه های سیمره  و کشکان را

ته ریان    و   کویشت  تا  مه رز   ئو دالان = طرهان و کوهدشت تا مرز ابدالان

به دره و   ده ره   شهر    تا    گ   ئابدانان = بدره و دره شهر تا آبدانان

تاریخ      سیمره     دواره     واز     که م = تاریخ سیمره (دره ی مهرگان) را دوباره بگشایم

له کسان   پر   ئه ی   ساز  و  ئاواز  که م = لکستان را از ساز و آواز انباشته کنم

سر باش        وولاته ل     له کسانه که م = بهترین میان همه ی ولایات، ای لکستان من

بی بش    بی برات     بی   ئو ستانه که م = بی سهم و بی خلعت بی استان من

شه رت بو ووه کول مان حه قت بسینیم  = عهد که همگی دست به دست هم داده حق تو را باز ستانیم

تا  گ یه ئو    دوما  خار  و  ژار  نه مینیم = تا از این پس خوار و بیچاره نباشیم

جن   و  جنیان    بن کول  تله سم   کیم = جن و جن صفتان را گرفتار نمائیم

چوی یه ک بین ووه خاک له کسان ره سم کیم = یکسانی را در خاک لکستان مرسوم کنیم

 

کار سونی   بکیم    دیوو    و   ده د  بچن = کارستانی کنیم که دیو و ددها ناگزیر به فرار شوند

وولات    له کسان    کول    نو نوار    بون = تا ولایت لکستان  همگی لباسهای نو و زیبا بر تن کنند 

ره سم     سوار سوار    ئه ژ نو    بنا  کیم = رسوم سوارکاری را دوباره رواج دهیم

ئه را    ژیاینت     گیونمان         فدا کیم = برای زنده ماندنت جان خود را فدا کنیم

بکیمته سه رگول باش  شاره ل  جا هان = تو را بهترین شهر دنیا کنیم

له کسان   بدروشی  ووه نام راس  ئیران = انگونه که لکستان بدرخشد در مرکز ایران زمین

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 و ساعت 0:0 |

 

دکلمه جدید آقای امیری( لک امیر )با نام (له کسانه که م)

 

دکلمه با صدای زنده یاد مازیار امیری

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 و ساعت 15:39 |
به زودی تازه ترین سروده لک امیر، قصیده ای با عنوان (له کسانه که م) به همراه یک قطعه مثنوی به زبان فارسی از سروده های وی و با دکلمه و صدای دلنشین زنده یاد مازیار امیری کله جوبی در این وب تقدیم علاقمندان گرامی خواهد شد. پیروز باشید.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 و ساعت 1:27 |

مشاهده عکس با سایز بالا

زونم گل ئه ور نماری ئه ژ تو کلامی بوشم

 ئه سر هه ر ئه مانم نمی سووه خیر سلامی بوشم

یک سال گذشت. سالی که به اندازه قرنها بر دلهایمان سایه افکند. شاید کسی نمی داند مازیار کی بود که از میاتن ما رفت. آتشپاره ای که چون عشق حقیقی نیافت مرگ را بر گزید. مازیار این دینای پر از ستم و خالی از عشق و مهرورزی را تحمل نیاورد. مازیار حاصل عمر و زندگیمان بود. مرگش پیرم کرد. لال شدم. آخ! ......

در نخستین سالگرد مرگ مازیار در روز پنجشنبه 9 شهریور از ساعت 2  تا 3/5 بعد از ظهر در قبرستان غریبه، روستای کله جوب، بخش فیروزآباد کرمانشاه گرد هم می آیم. حضور ارزشمندتان را ارج می گذاریم.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 و ساعت 15:21 |
زونم گل ئور نماری ئه ژ تو کلامی بوشم سه ئه سر ئه مانم نمه ی سووه خیر و سلامی بوشم یک سال از پرواز مازیار گذشت. سالی که پیر و زمینگیرمان کرد. ویرانی اش ویران ترمان کرد. لال گشتم در این سال. روزگاری بر ما گذشت که توصیفش به زبان و قلم نیاید. آخ ..... روز پنجشنبه 9 شهریور 91 بر مزار نور دیدمان، شکوه و عظمتی که سینه به خاک سپرد و چون عشقی نیافت لاجرم مرگ را بر گزید، در گورستان غریبه، روستای کله جوب، بخش فیروزآباد کرمانشاه گرد هم خواهیم آمد تا یاد و خاطره اش را گرامی بداریم. حضور پر ارزشتان موجب تسلی قلبهای شکستمان است.
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه بیست و یکم مرداد 1391 و ساعت 14:52 |

امیری کله جوبی: باید جهان تازه را دریابیم.

تنظیم : آمنه سروش

 از آخرین دیدارم با کیومرث امیر ی کله جوبی (لک امیر)  سالها می گذشت و اگر به حافظه ام رجوع می کردم ، از آن دیدار آخرین ، تنها نام این نویسنده و شاعر لک را می توانستم به یاد بیاورم. اما امسال دو دیدار اتفاق افتاد که هر کدام را به شکلی متفاوت برای همیشه به ذهنم خواهم سپرد. اولین دیدار که بیش از هر چیز دیداری شخصی بود و دیداری دیگر  که در دفتر هفته نامه ی صدای آزادی و به همراه دوست جوانی به نام «حقانی » صورت گرفت ،موجب آشنایی بیشتر با ایشان شد و به این گفتگوی خواندنی انجامید .

امیری کله جوبی نویسنده، روزنامه نگار و شاعر کرد کرمانشاهی است که این سالها به خاطر اشعاری که به زبان لکی سروده است - چون شعر معروف« بیستون»آشنای مخاطبان شعر لکی و سایر گویشهای دیگر کُردی  در زیر این آسمان آبی است. وی که سابق بر این در کسوت روزنامه نگاری و در روزنامه کیهان فعالیت می کرد، این روزها به عنوان یک چهره ی  فرهنگی نام آشنا و شاعری خوشنام با مخاطبان فراوان شعر دست دوستی داده  و درکالبد ادبیات لکی نفسی تازه دمیده است.شما هم در این گفت و شنود همراهمان باشید :

****

* طبق معمول با همان سوال کلیشه ای شروع می کنم. آقای امیری! خودتان را برای مخاطبان بیشتر معرفی کنید.

- کرُدی صحبت کنم یا فارسی؟

*هر جور که راحت هستید.البته این گفتگو با زبان فارسی تنظیمو در صدای آزادی چاپ خواهد شد

- البته من با کُردی راحت تر هستم. روستا زاده هستم. در مهر ماه سال ۱۳۳۸ در روستای کله جوب بخش فیروزآباد کرمانشاه به دنیا آمدم . دوران تحصیلات ابتدایی را در روستا پشت سر گذاشتم و پس از آن برای ادامه تحصیل به شهر کرمانشاه آمدم. از همان دوران ابتدایی با کتاب آشنا شدم و پس از آن به شکلی پیوسته، مطالعه را ادامه دادم.

* مشتاقم سراغ لایه های پنهان زندگیتان بروید. آن چیزهایی که شما را از دیگران متمایز نمود . وگر نه هر انسانی در ایام کودکی در یک جایی درس خوانده و سپس  طبق معمول مسائل و مشکلاتی  هم  برایش اتفاق افتاده است!

- خوشحالم که اینگونه باید شروع کنم. قبل از هر چیز باید بگویم که گذراندن تمام دوران کودکی و قسمتی از نوجوانی ام در روستا بزرگترین شانسی بود که در زندگی به من روی نمود و به من کمک کرد تا بتوانم جامعه ام را درست بشناسم و به ویژه با آن قسمت مهم از زندگی، یعنی زندگی در دل طبیعت دست نخورده آشنا شوم و ارتباط تنگاتنگ داشته باشم. تجربه ی ارزشمند و گرانبهایی که نصیب هر کسی نمی شود. چرا؟ چون اکنون که می اندیشم، می بینم حقیقت فلسفه ی وجودی ما مردم کٌرد و بطور کلی بومیان خطه ی زاگرس طی قرنهای طولانی با طبیعت پاک و زلال گره خورده است و اصالت ما مردمان این گوشه از سرزمین ایران را باید در اصالت کوههای سر به فلک کشیده و صخره های سخت و ستبر و طبیعت پوشیده از جنگلهای بلوط و رودخانه ها و چشمه سارهای آن جستجو کرد. بی گمان عدم تجربه ی زندگی در طبیعت بی غل و غش به همان اندازه انسان را از طبیعت دور و نسبت بدان بیگانه می کند که با فلسفه ی وجودی انسان و به ویژه با اصالت و هویت و فلسفه ی کار و تلاش، مقاومت، مهر و مهرورزی، و ....

 ایام جوانی مجبور بودم برای ادامه ی تحصیل به شهر کرمانشاه بیایم. در آن سالهای دور از خانه مجبور بودم در منزل یکی از اقوام در شهر روزگار را بگذرانم. وضعیت ماندن در منزل اقوام هم به گونه ای بود که هر یک یا دو سال یکبار باید با خانه ی فامیل قبلی وداع گفته و به خانه ی فامیل دیگری بروم، تا این اواخر که اتاق مستقلی کرایه کردم و به درس خواندن ادامه دادم.

 باید اضافه کنم تناقضات رفتارها و ناسازگار بودن من دلایل خاصی داشت. من از روستا آمده بودم و آن روزگار شهرنشینی فخری مضاعف بود و روستاییان را دهاتی می گفتند و حقیقتا مردم شهر نشین به ویژه جوانان شهری دید منطقی و در نتیجه رفتار مناسبی با روستاییان نداشتند. در آن سالهای نخست مهاجرتم به شهر رنجهای زیادی متحمل شدم و سر در گم در میان دو فرهنگ، فرهنگ متانت و سادگی روستایی که با آن بار آمده بودم و فرهنگ و رفتار و کردار بچه شهری ها که توام با نوعی دریدگی و جنگ و جدال ها و لجالت های پوچ و بی مایه بچگانه بود که دایم در محیط مدرسه و در کوچه و خیابان با آن روبرو بودم و از آن رنج می بردم. این مسائل به شدت ذهنم را به خود مشغول می کرد. در آن روزگار یکی از آرزوهایم این بود که ای کاش می توانستم خانه ی بزرگی با تمام امکانات آن روزی می خریدم و همه ی بچّه های روستایی را در آن جمع می کردم تا مشکلاتشان کمتر بشود.

* هر انسانی در دایره ی زندگی خود با فراز و فرود هایی روبرو است. شما با کدام فراز و فرودها روبرو شده اید؟

- اگر بخواهم از فرازها سخن بگویم باید از رنجهایی قدردانی کنم که مرا به وادی ادبیات و هنر کشاندند. اما اگر از فرودها باید بگویم بی شک به فقر مالی خود و هم نسلانی می توانم اشاره کنم که  علیرغم داشتن استعدادهای فراوان، نتوانستیم آنچه را که می خواهیم از دنیای اسرار آمیز هنر و ادبیات بگیریم.

 زندگی من قسمتی در روستا و بقیه در شهر گذشت و این امر مرا از ذهنیت حساسی با واقعیات زندگی روبرو ساخت. رنج و حرمان های مدامم به خاطر بریدن از خانه و خانواده و از دامن پاک طبیعت و اجبارم به ماندن در محیط پر سر و صدا و ماشینی شهری مرا با دنیای پر تلاطمی در آن سنین نوجوانی روبرو ساخته بود که گاه تا مرز بیزاری از همه چیزم می کشاندم. خصوصاً زمانی که همه ی امیدهایی را که از شهر در ذهنم ساخته بودم به یاس و ناامیدی تبدیل شد. زمانی که در روستا بودم ،گمان می کردم هر چه فقر و فلاکت و بی عدالتی هست فقط در روستاست و شهر مدینه ی فاضله است. اما چیزی از ماندم در شهر نگذشت که متوجه شدم اوج بدبختی ها، فقر و فلاکتها در شهر و در میان قشر فرودست و اکثریت شهر نشین است و این آن چیزی بود که ناگهان همه ی امید و آرزوهایم را بر باد داد.

حالا من شهر نشین شده بودم و زندگی در شهر که بر خلاف روستا دارای تمدن، آموزش، امکانات، پیشرفت و ...  بود، مرا میان دو جهان دست به گریبان کرده بود. جهانی که پاک و بی غل و غش بود و آن را وانهاده بودم و جهانی که در حال زاییدن بود و من هیچ از آن نمی دانستم. من با رویای کودکی، محیط روستا را که یک جهنم تمام عیار و یک زندگی مملو از فقر و فلاکت و رنج و حرمان روستاییان بود  به امید مدینه ی فاضله ای که از شهر در ذهنم پرورانده و مجسم کرده بودم گام به وادی زندگی شهری گذاشتم، در حالیکه طولی نکشید که متوجه شدم فقر و فلاکت و بدبختی انسانها در شهر رقم خورده.

 کلاس اول راهنمایی بودم که ناگهان دچار یاس و سرخوردگی شدم  و با شعور ذاتی همراه با اندکی اطلاعات اکتسابی که از معلم هایم در روستا و از طریق کتابهایی که تا آن موقع خوانده بودم  تازه دریافته بودم که همنوعان من در شهر و روستا از چه فقر و فلاکتی رنج می برند. خصوصا در آن خانه ای که من زندگی می کردم بیش از هشت خانوار مستاجر و هر کدام با پنج شش سر عائله و همگی فقیر زندگی می کردند. اگر نبود شوق و اشتیاق وصف ناپذیرم برای کسب علم و دانش و دانستن و اصرار عجیب پدرم برای ادامه تحصیلم بی گمان قید همه چیز را می زدم و هر گز زندگی در شهر را یک روز هم تاب و تحمل نمی آوردم.

 به هر حال امید و آرزوها برای رسیدن به مطلوبهایی که در ذهن کودکانه ام ساخته و پرداخته بودم پشتوانه ی مستحکمی برای ماندم در شهر شد و تاب آوردم و ایستادگی کردم تا اینکه کلاس اول دبیرستان وسط سال تحصیلی به دلایلی که هنوز هم نمیدانم چه بود از دبیرستان رازی اخراج شدم و این یکی از عوامل فراز من بود. چرا که از آن پس با حالتی خصمانه و انتقام جویانه دیوانه وار بر دامنه ی  مطالعاتم افزودم و همه ی زندگیم شد مطالعه ی کتب غیر درسی و البته برای امرار معاش به حرفه سیم کشی ساختمان روی آوردم و سالها با یک انبردست و پیچ گوشتی معاش خودم را تامین نمودم تا به انقلاب برخوردیم.

عشق هایی که در زندگی داشتم می توانند فرازهای دیگری از زندگیم باشند. من حقیقتا عاشق زندگی بودم و دلباخته ی انسانها، اما لازم می دانم بگویم مهاجرت از روستا به شهر برایم فراز نبود، فرود بود و سالها مرا از زندگی عقب انداخت. ما نسل مهاجر سر درگمی هستیم. آدمهای عجیبی که هم دغدغه های روستا را داریم و هم دغدغه های شهر را. این تناقض ها و این رفتن و ماندن ها برای یک انسان که دغدغه های شام شبش را ندارد می توانند بالا برنده و رشد دهنده باشند، می توانند فرصت هایی باشند که اگر از آنها درست استفاده شود مایه ی پیشرفت گردند ولی برای ما که از کمترین وسایل و امکانات زندگی محروم بودیم مایه ی سرخوردگی و شکستمان در زندگی می شود. مگر اینکه انسان در این وادی نخبه ای تمام عیار یا به گفته ی عامیانه انسانی پوست کلفت باشد که بتواند تاب بیاورد و تمام نشود.

* چند سالی است که دکلمه ی اشعاری با گویش لکی از شما در محافل مختلف با ابزارهای مختلف از گوشی های موبایل گرفته تا سایر امکانات صوتی و تصویری، مشتاقان زیادی را به سوی خود کشانده است. شاید مشهورترین آنها شعری با عنوان: (بیستون ) باشد. این کار چگونه صورت گرفت و در زمانی که بحث چاپ شعر در فرمت هایی از جمله کتاب، نشریات و غیره وجود دارد، چه چیزی شما را به وادی (صدا) کشاند،تا به این شکل وارد اذهان مشتاق شوید.

- به قول شما « وادی صدا » یک بخش کار بود، بخش دیگر و در حقیقت بخش عمده ی اشعار من ابداع سبک تازه ای از شعر لکی بود که توانست پس از قرنها سبک قدیمی شعر لکی را از ایستایی و اشعاری که بیشتر اختصاص به محفل های مالکانه و فئودالیته داشت نجات داده و به میان توده های ستمدیده جامعه بیاورد و یا به سخن دیگر در این اشعار بر خلاف محتوای قالب اشعار گذشته ی لکی که کمتر اثر و خبری از رنجهای مردمان ستمدیده در محتوای خود داشت، این اشعار رنج و حرمان توده های زحمتکش و زجرکشیده ی جامعه را در متن و پیام خود داشت و نیز پیامی نو برای پی بردن به هویت و اصالت خویشتن خویش و اینها جذابیتهای قالب این اشعار را رقم زد و همین امر باعث جذب مخاطبان بیشمار و معروفیت این اشعار شد.

 از سوی دیگر می دانیم که  انسانها عموما دردهایی دارند، رنجهایی دارند که دوست دارند در جایی این دردها را با زبانی که همه می فهمند بیان کنند. مثلاً در قدیم گفته اند اگر درد گرانی داری و امکان بازگو کردن آزادانه ی آن را نداری آن راز را با چاه در میان بگذار. شعر چنین حالتی دارد. شاعر می تواند دردهایش را این گونه به مخاطب برساند. ببینید! من ابتدا از قصه نویسی شروع کردم اما رودر رویی و هم حسی با مخاطب را کمتر احساس کردم. راضی نشدم. اما شعر مرا راضی کرد و فکر کردم که یکی از ساده ترین راههایی که می تواند مخاطب را جذب کند سرودن اشعاری با چنین محتوا و دکلمه ی آنهاست و به این کار دست زدم. البته باید اضاقه کنم مردمان ما پیوندی دیرینه و ناگسستنی با شعر و شاعری دارند و خصوصا با ادبیات شفاهی و با اشعار حماسی و دارای بار معنایی و به دور از تعارف و تکلف.

 قرنها بود شعر لکی در هاله ای از اشعار محفلی و به نوعی محافل فئودالی فرو رفته بود. اشعار گله آمیز، نان به قرض دادن ها، طبیعت گرایی، طنز و هجویات، مدحیه و ...  و اشعاری از این دست که طی قرنها حرکتی به خود نداده بود. حال آنکه در اشعار تازه ای که مورد بحث ماست این سبک شکسته شد، سبک اشعار من رنج و حرمان توده ها را در خود دارند. دنیای تازه ای که فریاد در گلو مانده ی نسلها را بر زبان می آورد و  به سبک کهن شعر لکی پایان می دهد.

 بی گمان شاعران جوان ما از این پس در صدد سرودن چنین اشعاری بر خواهند آمد. اشعاری که تولید دانایی  کند و رنج  توده های  ما را در بطن و متن خود داشته باشد. از سوی دیگر مردمان ما، مردمانی شعر دوستند و با زبان شعر می شود با آنها ارتباط تنگاتنگی برقرار کرد. من معتقدم که مخاطب هنوز اولویت انتخاب هنری اش را شعر می داند. اما چگونگی ورود به دنیای مخاطب برای هنرمند بسیار مهم و اساسی است. این هنرمند است که باید اسباب ورود به ذهن مخاطب را بشناسد. مردم ما با موسیقی دم ساز بوده اند و هنوز هم هستند. با کلام دمساز بوده اند و هنوز هم هستند. حال اثری که از جوهره ی شعری قابل اعتنا برخوردار باشد و اسباب ارتباطش با مخاطب هم فراهم شده باشد این دوستی بین شاعر و شعر و مخاطب دوستی عمیقی خواهد بود. فکر می کنم شعر بیستون و باقی اشعاری که تا کنون دکلمه کرده ام از این فاکتورها تا حدودی بهره برده باشند.

* موسیقی همراه دکلمه که موسیقی زیبا و در نوع خود بی همتایی است کار چه کسی است؟

موسیقی این کار را هنرمند خوب کرمانشاهی و دوست خوبم آقای وحید کرمانشاهی بر عهده داشته است جا دارد همین جا از ایشان کمال قدرانی را بنمایم.

* چرا مخاطب با اغلب آثار کُردی و حتی فارسی ارتباط موفقی نمی گیرد؟

- ببینید! کار از جایی می لنگد، یا من شاعر حرف تازه ای ندارم، یا جایی از این ارتباط و پیام رسانی با اختلال همراه شده است. مخاطب گناهی ندارد. مثلاً من با قصه نویسی نتوانسته ام با مخاطب ارتباط برقرار کنم و این گناه، گناه من بود، نه گناه مخاطب. از سویی دیگر مردم ما بیشتر با ادبیات شفاهی ارتباط برقرار می کنند و کمتر سراغ مطالعه می روند .کلام زبانزدی در بین مردم ما هست  که توده ی عوام می گویند مثلا فلانی چون  زیاد مطالعه می کند دیوانه شده است. این هم نگاهی است که ممکن است در لایه هایی از جامعه ی ما وجود داشته باشد و البته ریشه تاریخی و فرهنگی دارد که  در اینجا نمی خواهم به آن اشاره کنم. اما به یک چیز ایمان دارم و آن اینکه چنانچه شاعر و هنرمند به معنای واقعی شاعر و هنرمند باشد و آثار واقعی خلق کند بی تردید مخاطبان فراوانی از اثر او استقبال خواهند کرد.

 من همیشه با خودم اندیشیده ام حافظ چرا حافظ شد؟! مولوی و فردوسی چگونه قرنهاست با اشعارشان بر قلوب میلیونها انسان اثر گذارند؟! آیا ما بعد از این بزرگواران دیگر فردوسی و حافظ و مولوی نداشته ایم؟ بی گمان نداشته ایم و اگر می داشتیم بی شک آثارشان به سان آثار این بزرگواران بر قلوب توده های مردم اعم از روشنفکر و عامی و در هر شرایطی جاری می شد. حال چرا قرنها پس از این شعرای گرانقدر و صاحب نام ما دیگر حافظ  و مولوی ها متولد نشدند بحث دیگری است که جای بیانش اینجا نیست. از سوی دیگر عدم ارتباط مخاطبان با آثار کردی موانع خاص خود را دارد و عدم ارتباط مخاطبان با آثار فارسی هم معضلات و مشکلات خاص خود را داراست.

* یک شاعر و نویسنده  در جغرافیای کرمانشاه از حیث نوشتن باچه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کند.

- اگر بگویم شاعران و نویسندگان و به طور کلی هنرمندانی که در حوزه جغرافیای کرمانشاه زندگی می کنند از همه ی هنرمندان این مرز و بوم مظلومتر هستند مبالغه نکرده ام. مسئولیت هنرمند و نویسنده اهل کرمانشاه به مراتب فراوان و مضاعف است.  بسیار ساده بگویم ما اگر بخواهیم از رسم الخط کردی استفاده کنیم، بسیاری از مخاطبان با این رسم الخط آشنا نیستند و اگر بخواهیم قید رسم الخط کردی را بزنیم بسیاری از کلمات متن های ما به علت عدم ظرفیت رسم الخط فارسی فدا می شوند و متن دچار نقصان می شود و آخر سر هم با هر کدام از این رسم الخطها که کار می کنی مورد انتقاد جمعی قرار خواهی گرفت. اینجاست که میگویم هم از حیث قالب زبان و هم از لحاظ نگارش باید همگی تکلیف خودمان را روشن کنیم و مهم تر از همه ما ایرانی ها قبل از هر چیز باید تکلیف خودمان را با جهل و خرافات و فرهنگ بیگانگانی که تا عمق جان کلام، فرهنگ، زبان و متاسفانه هویت ما نفوذ کرده اند روشن کنیم. باید ابتدا خودمان را بشناسیم و خالص کنیم. تعارفات را کنار بگذریم. امروز دیگر آن روزگارانی نیست که نویسنده با آوردن چند واژه عربی طویل به مخاطب فخر بفروشد و یا آن یکی نویسنده با داشتن خط زیبایی هر جمله ی بیگانه ای را درست و یا غلط به خورد مخاطب بدهد. امروز انسان ها و به خصوص ما مردم ایران پیش از هر چیز دنبال شناخت هویت اصیل خویش در میان واژه  ها و آثار تولید شده می گردیم. امروز دنیای تازه ای بر روی همگان چهره نمایانده است. دنیای کهنه را باید کنار گذاشت و با این دنیای نو آشنا و دمساز شد. در نهایت حرف من این است: وقت آن رسیده با دنیای کهنه وداع کنیم و جهان تازه را بشناسیم تا بتوانیم موفق عمل کنیم.

موفق باشید.

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه سی و یکم تیر 1391 و ساعت 1:12 |

نشست لك امير با دانش پژوهان كلاس شعر كاووش

كيومرث اميري كله جوبي معروف به لك امير كه از سوي دانش پژوهان كلاس شعر كاووش به جلسه ي هفتگي آنان دعوت شده بود با دانش پژوهان اين كلاس به بحث و گفتگو پرداخت.

اميري گفت: از يك سو آثار منتشر شده طي اين سالها حكايت از افت كمي و كيفي ادبيات داستاني و رمان طي سه دهه ي گذشته در جامعه ي ما دارد ولي  از سوي ديگر شواهد نشان مي دهد مخاطبان اين آثار و به طور كلي علاقمندان به فرهنگ و دانش خصوصا دانش بومي در جامعه ما و در ميان قشر جوان بسيار زياد شده است.

وي از شاهنامه فردوسي به عنوان يك رمان ارزشمند و اثر گذار منظوم نام برد و در اين باره گفت: به نظر من شاهنامه فردوسي رماني ارزشمند و تاثير گزار به زبان فارسي منظوم است كه بسياري از نويسندگان جهان از آن الهام گرفته اند. اميري كله جوبي رمان بينوايان نوشته ي  ويگتور هوگو را مادر رمانهاي عصر حاضر در جهان خواند و اظهار داشت: نويسندگان و خالقين آثار در هر كجاي جهان چنانچه با آثار كلاسيك آشنايي نداشته باشند خلاء بزرگي را در آثار خود خواهند داشت.

وي با تاكيد بر حفظ و نگهداري زبان مادري گفت: اهميت زبان مادري تا آنجاست كه هر اندازه از زبان مادريمان دور بيافتيم از هويت خويشتن خويش و از آثار كلاسيك و ماندگار خود دور افتاده ايم. وي با مهم خواندن پرداختن به زبان مادري گفت: در زبان مادري هر قوم و ملتي پديده هاي بي نظير و منحصر بفردي وجود دارد كه به جزء در آن زبان در زبان هيچ ملت و قوم  ديگري نمي توان يافت.

اميري خطاب به دانش پژوهان كلاس شعر كاووش گفت: عشق و ايمان داشتن به آنچه كه در باره اش شعار مي دهيم از اصول ضروري و پر اهميت است و نداشتن عشق و ايمان يا به گفته ي ساده تر اهل عمل نبودن از معضلات و مشكلات بزرگ در هر جامعه اي است كه جبران آن غير ممكن و هزينه هاي آن براي فرد و جامعه غير قابل جبران است و بايد عرض كنم يكي از مشكلات بزرگ امروز ما عمل نكردن به آن چيزي هاست كه شعارشان را مي دهيم و به همين خاطر عرض مي كنم بايد اهل عمل باشيم و از شعار زدگي و احساسي برخورد كردن با مسايل جداً بپرهيزيم.

وي در بخش ديگري از سخنانش دانش پژوهان را به مطالعه فراوان و عميق دعوت كرد و افزود:  تمامي بدبختيهاي انسان ها و بطور كلي جوامع در جهل و ناآگاهي است و بدتر از آن در نيمه نصفه  آگاهي داشتن است. به اين معني كه بسياري از ما كه اهل مطالعه هم هستيم و ادعا هم داريم ولي دانش و آگاهي خود را تا جايي ارتقاء نداده ايم كه مفاهيم را درست و به جا درك كنيم و اين امر باعث كج انديشي،‌ عدم درك مفاهيم و موضوعات  و در نتيجه باني اختلافات مي شود و لطمات سنگين و سهمگيني را به روابط ما با واقعيت ها و بطور كلي به جامعه و افراد مي شود.

لك امير در پايان گفت: امروزه خوشبختانه شاهد توجه ويژه دانش پژوهان و بالاخص نسل جوان منطقه زاگرس به زبان كردي و زبان مادري هستيم و در طول مدت نه چنداني زيادي رشد و نمو خوبي در اين زمينه داشته ايم و ترديد نيست توجه و تقاضاي مردم كرمانشاه و خصوصا جوانان اين خطه به زبان مادري باعث شده بسياري از نويسندگان كرد كه آثار خود را به زبان غير كردي ارائه داده اند به فكر خلق آثار كردي و توجه به خلق آثاري به زبان كردي بيافتند و اين بسيار اميدوار كننده است.

بر اساس اين گزارش در اين نشست خسروي، ماوايي و  عده اي ديگر از دانش پژوهان كلاس با ارائه ي آثارشان آن را در حيطه ي  نقد و بررسي شركت كنندگان حاضر در نشست قرار داد و در اين باره بحث و گفتگوهايي انجام گرفت.  

 

 

نمایش عکس با سایز بالا

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 و ساعت 21:50 |


Powered By
BLOGFA.COM