
داستان کوتاه:
واکنش!
نوشته: کیومرث امیری کله جویی
مدتها بود که با دوستان جایی نرفته بودیم و اعتراض رفقا درآمده بود. به همین خاطر تصمیم گرفتیم هر طور شده روز جمعه ای از خانه بزنیم بیرون و گشتی بزنیم. کجا؟معلوم بود، کجا بهتر از زدن به دل طبیعت. قرار گذاشتیم اگر شد شب را هم بیرون بمانیم و زیر آسمان پر ستاره و میان کوهها بیتوته کنیم. قرار و مدارها گذاشته شد و جمعه صبح زود هر چهار نفرمان با پراید سواری نقره ای رنگ آقا رضا راه افتادیم. وقتی به مقصدمان در کوه {چلانه} و میان جنگلهای بلوط رسیدیم به محض پیاده شدن از ماشین، اروج بلافاصله رفت جعبه عقب ماشین را باز کرد و در حالی که با صدای پر می خندید بزغاله ای را از داخل جعبه پایین کشید. من که از وجود بزغاله ای که اروج آن را به دور از چشمان من در جعبه عقب ماشین جا داده بود بی خبر بودم رو به طرف اروج کردم و با اعتراض گفتم: این کارها را می کنی که آدم جرات بیرون آمدن با تو یکی را به خودش نمی دهد، قرار ما چه بود پسر خوب؟!
همیشه این مشکل را با رفقا داشتم که در چنین مواقعی از آوردن حیوان زنده و حتا از آوردن گوشت برای غذا خودداری کنند. ولی توی این روزگار و با این مردمانی که ما داریم، کی به حرف کی گوش می کند که این دوستان گوش کنند؟! این جوری بود که اروج بزغاله ی کوچکی را که به اتفاق دوستان از شهر خریداری کرده بودند و تنها من از وجود آن بی خبر بودم از جعبه عقب ماشین پایین آورد و آن را برد و با طنابی که به گردنش بسته بود به درختی بست و خودش آمد پیش ما نشست و لابد پیش خودش فکر می کرد از اینکه این طوری سر مرا کلاه گذاشته کاری کرده کارستان؟! اروج داشت که می نشست بادی به غپ غپ انداخت و با لحنی پیروزمندانه گفت:
می دانم تو گوشت نمی خوری رفیق، غذای مخصوص تو را هم آوردم و ادامه داد: آقا دموکرات باشید لطفاً! تو گوشت و قصابی دوست نداری ولی ما چند نفر که دوست داریم. دلیلی ندارد حتما نظر تو یک نفر غالب باشه؟ حق با اکثریته، درسته؟
و بعد قیافه ی جق به جانبی به خودش گرفت و ادامه داد:
- اینه معنی آن دموکراسی که همه اش از آن حرف میزنید ؟!
کسی چیزی در جوابش نگفت و من هم چیزی در جوابش نداشتم که بگویم. بارها در این رابطه با هم بحث و جدل کرده بودیم و به هیچ نتیجه ای هم نرسیده بودیم.
می دانستم قرار است چه پیش آید. دقایقی بعد اروج بزغاله را می آورد و با کارد و مصقلی که در این جور مواقع همیشه همراه خود داشت سرش را بیخ تا بیخ می برید. سپس لاشه اش را به درختی آویزان می کرد و پوستش را می کند و میان شکمش را بیرون می کشید و با به به و چهه چهه گفتن آن را داخل سطلی می انداخت و بخار گرمی را که از دل و جگر تازه بر می خاست چندین بار بو می کشید و باز هم به به می گفت و خدامراد را نهیب می زد که فوری دل و جگر را به سیخ بکشد و رضا هم که طبق معمول مسئول درست کردن آتش بود آتشی از هیزمهای خشک اطراف می افروخت. دود و چلز و ولز گوشت بزغاله و بخور بخور و البته هیچ کس به آنچه که بر بزغاله بی زبان و جان شیرینش رفته بود کاری نداشت.
من اما، هیچ کاری از دستم ساخته نبود. دوستان این مرتبه مرا در مقابل عمل انجام شده قرار داده بودند. مثل دفعه های قبل هم نبود که قهر کنم و بروم. هر چند آن قهر کردن ها هم هیچ اثری بر این رفتار و کردار دوستان نگذاشته بود و تازه آنها بودند که لطف داشتند و به قول خودشان مرا در جمعشان راه می دادند و الا به قولی اروج من در سفر کردن آدم غیر قابل تحملی بودم. حالا همه دور هم نشسته بودیم و هر کس چیزی می گفت. قبل از آنکه اروج عملیات کشتار بزغاله را شروع کند، به نجف پیشنهاد دادم به اتفاق هم از جمع دوستان خارج شویم. من و نجف بلند شدیم و نجف دستگاه واکنش سنجش را که تازه اختراع کرده با خودش آورد. نجف که مهندسی خوانده بود در عین حال آدم کنجکاوی هم بود و دایم به قول خودش سرش به اختراع و اکتشاف گرم بود. مدتی بود در باره اختراع دستگاه واکنش سنجش حرف می زد. چیزهایی می گفت که باور کردنش گاه مشکل می نمود.من و نجف چند گامی دورتر از بقیه دوستان کنار چند گل شقایق نشستیم تا نجف کارکرد دستگاه را آزمایش کند. نجف توضیح داد که این دستگاه را به تازگی اختراع کرده و گفت: دستگاهی است که واکنش گلها را در برابر محیط پیرامونشان ضبط کرده و نشان می دهد. نجف دستگاه را روشن کرد و شروع کرد به شرح دادن چگونگی کارکرد دستگاه که ناگهان ناله های بزغاله بیچاره بلند شد. بی اراده به سمت صدا بر گشتیم. اروج در فاصله ای نزدیک به من و نجف کاردش را بر گلوی بزغاله گذاشته بود و در چشم بر هم زدنی سر بزغاله را از بدنش جدا کرد. خون سرخ و رقیقی که از گلوی بزغاله جاری شد تا پای گل شقایقی که نزدیکی من و نجف بود کش آمد و اندکی مانده به گل متوقف شد. دستهایم را روی چشمهایم گذاشتم و رویم را برگرداندم تا جان کندن بزغاله را نبینم. نجف هیجان زده صدایم زد: .... هی هی ... بیا اینجا! ... نگاه کن! نگاه کن واکنش گلها درست برعکس واکنش قبلشان شد.
به طرف نجف برگشتم. نجف حیرت زده تمام هوش و هواسش پیش دستگاه بود. پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفت:
- عجیب است! خیلی عجیب است!
گفتم:
- چی عجیب است؟ چه چیزی خیلی عجیب است؟
نجف گفت:
- واکنش این گلها تا چند لحظه قبل واکنشی شاد و وجد انگیز بود. من این را از طریق دستگاه واکنش سنجم دریافت کردم، من اول صدای موزیکی شادمانه از این گلها را دریافت کردم اما ناگهان واکنش آنها عوض شد و شادیشان تبدیل به نوعی غم و ماتم شد. انگار پژمردند. گویی نوایی غمگنانه جای آوای شادمانه شان را گرفت. تو میگویی چه اتفاقی افتاد؟!
نجف که حیرت و هیجان سراسر وجودش را فرا گرفت بود، دست مرا گرفت و گوشی دستگاه را از گوشهای خود جدا کرد و به گوشهای من زد و گفت:
- لطفا گوش کن! گوش کن! چه نوایی را می شنوی؟
با دقت گوش سپردم. نوایی عجیب از درد و ضجه از راه دستگاه به گوش می رسید. نوایی که برایم تازه و غریب بود و تا آن زمان نشنیده بودم، چیزی مانند صدای حرکت زمین یا چیز یشبیه به آن ... باز گوش سپردم و بی اراده به گریه افتادم. نجف که متوجه اشکهایم شد جلو آمد و گوشی را از گوشهایم جدا کرد.
دستگاه کوچکش را بر چید و زیر بغلش زد و شروع به قدم زدن کرد و آهسته در گوشم گفت:
- من چیز تازه ای کشف کردم پسر. واقعه ای نو و جدید!
نجف جداً از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. با تمام وجود خوشحال بود و به هیجان آمده بود. گفتم:
- خوب به من هم بگو چه کشف کرده ای؟
نجف که آشکارا از شادی نمی دانست چکار کند، رو به طرف من کرد و گفت:
- همراه من بیا تا چیزی شبیه به معجزه را نشانت بدهم.
بعد مرا دنبال خود کشید و برد و کنار گل شقایقی روی زمین نسشت. دستگاه واکنش سنجش را به کار انداخت و سیمهای آن را جابجا کرد و گوشی را به گوشهایش گذاشت و لحظاتی در آن حالت ماند. به چشمهایش که نگاه کردم برق می زدند. چه چیزی نجف را با آن همه متنانت و صبوری به چنین واکنشی وا داشته بود؟! صبر کردم تا عکس العملش را ببینم. رو به من کرد و گفت:
- سرت را بیار جلو.
سرم را جلو بردم و او گوشی دستگاه را از گوشهای خود واگرفت و دوباره به گوشهای من زد و گفت:
- خوب گوش کن!
آوایی دل انگیز و شاد، نوایی شبیه به رویا گوشهایم را نوازش می داد. دلم می خواست ساعتها بنشینم و به آن نواها گوش بسپارم که نجف گوشی ها را از گوشم وا گرفت و دو باره دستگاه را جمع کرد. گفتم:
من داشتم گوش می دادم بی انصاف، چرا دستگاه را جمع کردی؟
در حوابم گفت:
- دنبال من بیا. میخام چیز غریب تری را نشانت بدهم!
بی اراده به دنبال نجف راه افتادم. چند قدم آن سو تر نجف دستگاهش را درست کنار همان گل شقایقی کار گذاشت که خون بزغاله تا نزدیکی های ریشه اش ریخته شده بود. و آنجا گوشی را به گوشهایش زد و گوش سپرد. از چشمایش حیرت بیرون می ریخت. رو به طرف من کرد و گفت:
- گوشی را به تو می دهم. خوب دقت کن ببین چه اتفاقی خواهد افتاد.
من گوشی را روی گوشهایم گذاشتم. صدایی بسیار ظریف و ودل انگیزاز آن به گوش می رسید. گویی عروسکی بچگانه بود که آواز غمگنانه ای می خواند. صدا حزن انگیز و بسیار دلچسپ بود. توصیفش را نمی توان کرد. تا کنون چنین نوایی به این زیبایی و دلنشینی نشنیده بودم. انگار همه ی دردهای دنیا را فریاد می کشید. محو نوا شدم. نجف دیگر دوستانمان را که دور و بر آتش و گوشت و کباب بودند یکی یکی صدا زد. با نزدیک شدن هر کدام از آنها به دستگاه و گل شقایق نوا عوض می شد و ریتم و نت هایش تغییر می یافت. آخرین نفری را که نجف صدا زد، اروج بود. با نزدیک شدن اروج به گل ناگهان نوای آن به طور کلی تغییر کرد. نوایی دلخراش. سوزناک و چیزی شبیه به اعلان خطر. آه خدایا! پس این گل اروج را می شناسد. واکنشش در مقابل او که سر بزغاله را بریده واکنش دیگری است. گویی قاتل بودن اروج را فریاد می کشید. شاید هم می گفت نگذارید این آدم به من نزدیک شود. از او بدم می آد. اروج که می رفت گل هم اندکی آرام و قرار می گرفت. ولی به محض نزدیک شدن اروج گل دو باره به فریاد و فغان در می آمد. گویی می خواست بگوید از این قاتل متنفرم. از او حالم به هم می خورد. اجازه ندهید به من نزدیک شود.
بعدها نجف برایم تعریف کرد و گفت:
- آن روز دستگاه علاوه بر ضبط صدا تصاویر حالات گلها را هم ضبط کرده بود.
نجف گفت:
- آن گل از اروج بدش می آمد. تا او را می دید می پژمرد. در خودش مچاله می شد. دست روی چشمهایش می گذاشت تا قیافه ی اروج را نبیند. اروج را شناخته بود و حین بریدن سر بزغاله او را دیده بود و خوب می شناخت. گل با دیدن اروج انگار می خواست خودکشی کند. ولی اروج که می رفت او هم به خودش می آمد، انگار درد و رنج مشاهده ی صحنه ی بریدن سر بزغاله را خیلی زود از یاد می برد و دوباره شروع به شکوفایی و شادمانی می کرد و آواز خوش سر می داد.
به نجف گفتم:
- در طول این قرنهای طولانی ما نسل بشر چه خون دلهایی که به گلها و به این طبیعت پاک و زیبا نداده ایم؟! وای برما انسانها! آیا روزی فرا خواهد رسید که واکنش طبیعت در مقابل این همه ظلم و ستم و جنایات بشر در حق خود خودکشی باشد؟! بی شک آن روز فرا خواهد رسید و زمین و زمان از جور و ستم بشر دست به خودکشی خواهند زد و همه چیز در یک چشم بر هم زدن محو و نابود خواهد شد. مگر اینکه بشر به خود آید و دست از این همه ستم و ناروا علیه طبیعت و همنوعان خود بردارد. آیا چنین روزی فرا خواهد رسید؟!
نجف انگار لال مانی گرفته بود. دیگر حرف نمی زد. به عمق چشمهایش خیره شدم. گفتم: - حرفی بزن، چیزی بگو!
او در جوابم گفت:
- می ترسم، می ترسم چیزی بگویم که خاک زیر پایمان را برنجاند. آسمان را غمگین کند و محیط پیرامونمان را برآشوبد.
نجف از آن روز به بعد برای همیشه لال شد.


