دوه‌شه‌و دیمه خاو ڤه دله‌ی پرزام

چویمه دون قه‌دیم گوزه‌شته‌ێ ئه‌یام

دیم هامه چوڵی چرن پرداری

ئه‌سیرم ڤه ده‌س دیڤ غه‌داری

لاشه‌م پر نه‌زام هوش که‌رده‌م مه‌دهوش

ده‌نگ ناله‌ی مه‌لی ئامانم نه گوش

مه‌ل مه‌کاکانی هه‌ر ڤه دوره‌ڤه

ڤه ناله‌ی پرسوز ڤه دلگیره‌ڤه

تومه‌رز ئی مه‌له سه‌ر نون مه‌لانه

هاوار که‌ر رو‌ژ ته‌نگ گه‌ل ئیزه‌دانه

سینه‌ش پر سوز بی ده‌نگش زامدار بی

کوشتار نه گه‌لش تا سه‌دهزار چوی

مه‌ل مه‌لاوانی ڤه زاری‌یه‌ڤه

نه پی سوز ساز نوش داری‌یه‌ڤه

مه‌نالان هاوار گه‌لم ئه‌سیر بی

جامالم ساف بی یانه‌م خاپیر بی

سییه‌ڤای ئاما دای ڤه چه‌رداخم

چوی ئاگر چی ئه‌ر بوسان و باخم

هه‌رچی ره‌نجم برد ڤه‌ی ساله‌ل سی

ڤه په‌رچیم نیا دوز دای ئه‌ر په‌رچی

ئه‌‌ژ بیخ که‌نیه‌وره ستیون سی مالم

دایه خاکرا ره‌نج هزار سالم

مه‌ر یه چه‌نگاله یا قه‌عر چایه

یه‌ی داری نییه بنیشمی سایه

ڤینه‌ی بی‌که‌سان ژار بی پلامار

ویم که‌تمه‌و یه‌مین ئه‌ولاد ئه‌و یه‌سار

هه‌ر یه‌مه زانست بی چک و چارم

که‌ش که‌مه‌ر چه‌نگال بیه پلامارم

یه نوتق هه‌قه‌ن خان‌ئه‌لماس ڤاتان

کویان مار گیرو ده‌شتان سوواران

ته‌ک به‌یمن ڤه ده‌م نیش ماره‌ڤه

نه ناموس ڤه ده‌س نیزه‌داره‌ڤه

نیزه‌دار نیزه و زه‌نجیره مه‌یتی

ئه‌ی گل کوردسان ئه‌سیره مه‌یتی

گه‌ل کوردسان گشت یه‌کان گرتییه

کورد نه روژ جه‌نگ هامال که‌م نییه

چاره کوردسان ئیمرو نویسیایه

روژ داوه داوو برا برایه

بژی کوردسان خوین و خاکه‌که‌م

عیدت بمارک کوردسانه‌که‌م

 

 ترجمه به فارسی:

دیشب با دلی لبریز از درد و رنج خوابی دیدم.

بازگشته بودم به روزگاران قدیم.

خودم را در میان دشتی خالی و جنگلی انبوه دیدم.

و در آن حال به چنگال دیو بد سیرتی اسیر و گرفتار شدم.

با بدنی زخمی در میان هوشداری و بی هوشی به سر می بردم.

آوای غمناله یپرنده ای به گوشم رسید.

پرنده در فاصله ای دور از من آواز غمگنانه ای سر داده بود.

ناله هایش پر از درد و دلخوری بود.

آری، این پرنده نگهبان دسته ی بزرگی پرنده بود.

فریاد کن و خبردهنده ی روز تنگ و ناخوشی خلق ایزدی بود.

سینه ی پر سوزی داشت و حنجره ای که زخمی بود.

کشتار از ایل و تبارش به هزاران تن رسیده بود.

پرنده می نالید و زار می زد.

انگار نوش داروی پس از مرگ سهراب را طلب می کرد.

می نالید: فریاد! خلقم اسیر دست دژخیمان شده اند.

خانه هایمان ویران و با خاک یکسان شدند.

باد سیاهی آمد و بر آلونکم وزیدن گرفت.

چون آتشی مهیب باغ و بوستانهایمان را به آتش کشید و سوخت.

آنچه طی سالهای سخت گردآورده بودم .

و در خانه داشتم را دزدان به غارت بردند.

ستونهای سیاه چادرم را از بیخ و بن برکندند.

رنج هزاران ساله ام را به خاک و خون کشیدند.

آیا اینجا همان چنگال زادگاه من است و یا قعر چاه است؟!

که حتا درختی نمانده در سایه اش بنشینم.

چون افرد بیکس و بیچاره و بی پناه .

خودم به یک سمت رانده شدم و زن و فرزندانم به سمتی دیگر.

من که وسیله دفاعی و چاره ای نداشتم.

ناچار به کش و کوههای چنگال پناه بردم.

این گفته از روی حق است که خان الماس پیش بینی کرده.

روزی خواهد آمد که کوهها را مار گیرد و دشتها را سواران غدار.

در آن روز تکیه بر نیش ماران خواهیم زد.

و اجازه نخواهیم داد که دشمن با آبرویمان بازی کند.

نیزه داران آمدند و خلقم را به قل و زنجیر کشیدند.

آمدند تا از مردم کرد اسیرانی به اسارت در آورند.

حال ملت کورد همگی دست به دست هم داده .

و یقین دارم کوردها در روز جنگ و نبرد از دشمن کم نخواهند آورد.

امروز روز تعیین سرنوشت کوردها و کوردستان است.

امروز روز حرکت است و کردها همدیگر را به نام می خوانند، بیا برادرم!

زنده و پاینده بمانی کوردستان غرقه ی خاک و خونم.

عیدت مبارک باد کوردستان شیرین تر از جانم!

 

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 و ساعت 19:3 |
ایزدیها که جمعیتی بیش از 700 نفر در عراق را تشکیل می دهند مردمانی از بومیان ایران باستان بوده و ساکنان اصلی بین النهرین هستند. تعدادی از این ایلات و طوایف در زمان حکمرانی جبارانه ی ابوقداره ها ناچار به کوچ و به گفته صحیح تر فرار از پشت کوه لرستان به مناطقی در عراق شدند و در آنجا مانداگار شدند. ایزدیها که مردمانی زحمت کش، صلح جو و درستکار می باشند بر آئین مهرورزی و باورهای ایرانیان باستان پایبندند. دفاع از این خلق مظلوم که امروزه توسط ترویستهای بی رحم داعش به سرنوشت قتل عام و نسل کشی دچار شده اند بر عهده ی تمام ملل جهان به ویژه سازمان ملل متحد و نیز بر عهده ی دولت اقلیم کردستان و تمامی کردهاست. چرا که ایزدیها هیچ جدایی از کردها نداشته و نسل و نژاد آنها از کردهای اصیل که بعضا از آنها تحت عنوان کردهای فیلی یاد می کنند هستند. متاسفانه روشنفکران ایزدی و نخبگان و صاحبنظران این مردم مظلوم و حقیقت جو در طول سالها نتوانستند راه و رویه ی هویت خواهی را برای آنها بگشایند و آنها را با مسایل پیچیده ی امروزی آشنا نمایند. کردها از هر حزب و گروهی که باشند وظیفه انسانی و ملی دارند با تمام توان و قدرت از جان و مال و حیثیت ایزدیها دفاع کنند زیرا دفاع از ایزدیها بخش مهمی از تاریخ سیاسی کرد و کردستان را در این برهه ی از تاریخ و برای ایندگان رقم خواهد زد. امروز وظیفه ی انسانی و ملی همه ی کردها دفاع قهرمانانه از همخونهای خود در هر کجا و به ویژه دفاع از ایزدیها بدون هیچ عذر و بهانه و اختلافی می باشد. نسل کشی و وحشیگریهای داعش در قبال ایزدیها باید زنگ خطر این گروه ضد بشر را برای جهانیان به صدا در آورده و جهانیان بدانند سکوت در مقابل آنها و خاموشی گرفتن در برابر این دست ظلم و خونریزیها چنانچه به موقع در برابر آن اقدام نشود، روزی دامن همهگان را خواهد گرفت.

   

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه هجدهم مرداد 1393 و ساعت 2:9 |

این چه حکایتی است؟!

امروز، وقتی که یکی از اقوام زنگ زد و گفت برای مراسم خاکسپاری (س) بروم، ابتداء نفهمیدم کدام کس را می گوید و بعد که یادم آمد به مراسم ختمش رفتم. البته اینکه به مراسم ختم کسی بروی اتفاق مهمی نیست، ولی حکایت زندگی این تازه درگذشته حکایت دیگری است و شاید هم مهم. ذکر این نکته را لازم می دانم، این روزها اتفاقات عجیب و غریب در سرزمینی که ما در آن زندگی می کنیم بسیار فراوان است. افسوس ما آدمها از کنار آنها به راحتی و بی توجه میگذریم. به هر تقدیرحیفم آمد زندگی این یکی را دست کم به صورت مختصر و کوتاه ننویسم.

جریان از این قرار بود که مرحوم (س) که امروز در سن حدودا 80 -85 سالگی چشم از جهان فرو بست مرد بیسواد و فقیری بود که زندگی خود را از راه دستفروشی و با زحمات فراوان چون بسیاری دیگر از هموطنانش می گذراند. وی دارای همسر و سه دختر و یک پسر بود و به هر حال زندگی فقیرانه و اما بی دردسری داشت. تا آن زمان دو تن از دخترانش را شوهر داده بود و یک دختر و یک پسر هم در خانه داشت. تا اینکه سال 1357 انقلاب اسلامی در ایران به وقوع پیوست. با وقوع انقلاب و رواج تبلیغات آن چنانی طی آن سالها - البته هنوز هم تا حدودی ادامه دارد- همسر ایشان که گویی تازه یادش افتاده بود باید نماز بخواند و روزه بگیرد، مسجد رو و نماز خوان قهاری شد. البته وی تنها  به این اکتفا نکرد و از همسر و همه ی بچه هایش خواست که روزه بگیرند و نماز بخوانند و نه تنها واجبات که مستحبات را هم حتما باید به جا بیاورند، در غیر این صورت قادر به ادامه زندگی با آنها نیست.. مرحوم (س) مخالفت ورزیده و به اجبار تن نداده و گفته بود هر کسی به دین خود. اما همسرش قبول نکرد و کارآنها به جدایی کشید، چرا که خانم حالا  بهانه کرده بود که با وجود داشتن همسر قادر به، به جای آوردن احکام مقدسه و وظایف شرعیه ی خود نمی باشد و به همین خاطر ایشان در همان سالهای اوایل انقلاب از شوهرش (س) جدا شده و جداگانه زندگی می کرد. مرحوم (س) از سر ناچاری تنهایی و گاه با کمک یکی از دخترانش  به زندگی دستفروشی و فقیرانه ی خود ادامه داد و تا کنون که حدود 30 سال و اندی از جدایی با همسرش می گذرد زندگی خود را گذراند. او چند روز قبل از فوت یکی از بستگانش را به دفتر ثبت اسناد برده و او را وکیل خود قرار داده و وصیت می کند : مختصردارایی که دارد. یک خانه کوچک و حدود 15 میلیون تومان پول نقد.- به صورت مساوی میان فرزندان و همسرش تقسیم گردد و سفارش کرده بود پسر دو سهم و دختر یک سهم نباشد و همه باید مساوی سهم ببرند.. مرحوم (س) به این صورت که هر کدام از بچه ها اعم از دختر و پسر و نیز همسرش که بیش از 30 سال و اندی  پیش از او طلاق گرفته بود باید یک سهم به طور مساوی بردارند وصیت کرده و اصرار نموده است.

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه چهارم مرداد 1393 و ساعت 2:44 |
چنانچه قرار است اقلیم کوردستان در جنگ با داعش شرکت نماید، ضروری است کوردهای ایران، ترکیه و سوریه را همراه و همگام خود داشته باشد. در غیر این صورت در دام بزرگی گرفتار خواهد شد..
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 و ساعت 22:22 |
خاطره هایم را میگویم ….. از زمانی که یادم میاد، همیشه همینجوری بوده، در گذر زندگی خاطره هایم را یکی پس از دیگری در دخمه ای، خرابه ای، گورستانی و ... جا گذاشتم و بدون آنکه به خاکشان بسپارم، در پی هر کدامشان عالمی از حسرت در دلم تلنبار شد. تا این غمباد و حسرتها رنجورم کنند، بشکنندم و تکه تکه از قلبم را برکنند و مرا با خود تا سرحد دقمرگ شدن بکشانند و بمیرانند. مرگی زود رس، جوانمرگ شدن. این یکی اولینش نبود و آخرینش نیز نخواهد بود که داغ فراقش قلبم را صد پاره کرد و یاد خاطره هایش غم بزرگ دیگری بر روی دلم جا گذاشت و زخمی عمیق که میدانم هرگز التیام نخواهد یافت. درست مثل کت و شلوار دامادیم که یادمه آن را پس از کهنه و پاره شدن در ساختمان نیمه کاره ای که در آنجا کارگری می کردم جا گذاشتم و برای همیشه از آن دور افتادم. این یکی اما جور دیگر بود. پانزده سال، یعنی درست پنج هزار و چهارصد و هفتاد و پنج شب و روز با هم بودیم. در تلخیها، خوشیها و روز و شبهایی که تنها او یار و یاورم بود. آه! چقدر خاطره! خاطرات رنگارنگ، رازهایی که فقط بین من و او بود و احدی از آن رازها خبر نداشت و امروز بعد از ظهر بود که این همراز و رفیق روزهای تلخ و شیرینم را با پای خودم بردم و در گورستان اتومبیلهای اوراقی جا گذاشتم و بر گشتم. مثل روزی که جنازه ی صمیمی ترین دوستم را در قبرستان شهر دفن کردیم و به خانه برگشتیم و هر کدام رفتیم پی کار خودمان و من هر گز ندانستم کارم چه بود و پی کدام کار بودم که همیشه هم عجله داشتم؟!. و حالا نوبت جدایی از دوست و رفیق روزهای تنهایی و بیکسیم، ماشین لندرور عزیزم ! یار فداکار و وفادارم که یادم نمیاد یکبار، حتا یکبار در تمام طول این همه مدت با هم بودنمان تنهایم گذاشته باشد. یاد روزهای اول زندگیمان می افتم. موقعی که تازه همدیگر را پیدا کرده بودیم، چقدر قبراق و سرحال بود؟! مانند خودم که جوان و خوش دماغ بودم. با من که بود پیر و فرتوت شد. درست مثل خودم که پیر شدم و بی وفا. امشب خیلی تنها هستم و نمی دانم او هم در فراق من و در میان آن همه اتومبیل اوراق شده که هر کدام صاحبانی داشتند و خاطراتی و ملایمات و ناملایماتی و بعضا هم آدم کشته و قاتل بودند، شب را تنهایی و به دور از من چگونه به صبح خواهد رساند؟! حسابش را که می کنم می بینم در دنیا کسی بی وفاتر و بی رحم تر از من شاید وجود ندارد. چه زود خوبیها را فراموش می کنم و چه زود با رنجها کنار میایم؟! امروز صبح، وداع آخرمان، استارت که زدم سریع روشن شد، شاید گمان می کرد مثل همیشه قرار است جایی برویم، پی کاری، خانه ی دوستی و ... ولی به نزدیک گورستان اتومبیلهای اوراقی که رسیدیم گویی منظورم را فهمید. انگار متوجه شد من بی انصاف، من بی مروت دارم او را کجا می برم و با او چکار می کنم. ابتدا خاموش کرد. دوباره روشنش کردم، نای راه رفتن نداشت.از صدای موتورش می شد فهمید واقعا گریه میکند. با این حال وقتی متوجه شد که مقاومت کردنش بی فایده است و من تصمیم خودم را گرفته ام شاید باز هم به خاطر دل من بود که راه افتاد. ولی زوزه می کشید. درد با خود می برد. مثل من که سینه ام از شدت درد داشت می ترکید. به آنجا که رسیدیم لاشخورها به پیشوازمان آمدند. با تبر و جرثقال و جک و همگی برای نابودکردنش از یکدیگر سبقت می جستند. تازه فهمیدم برای نابود کردن خاطره ها مردم چقدر پیشتازند و حتا خوشحالند! چقدر میرغضب وجود دارد. میرغضبها هرکدام تکه ای از آن را می خواستند. آنها عزیز مرا در مقابل چشمان چون بره ای که گرگها دوره اش کرده باشند تکه پاره کردند و هر کدام یک تکه اش را به دندان کشیدند و شادمان از اینکه لقمه ای مفت و مجانی به دهان گرفته اند بردند و دور شدند. شاید نمی داستند پاره های جان و تن مرا می برند و شاید هم می دانستند ولی برایشان اهمیتی نداشت. پاره کردن قلب انسانها مگر قباحتی دارد در دنیای امروز ما؟! دیگر به چه چیزی دلخوش باشم؟! خاطره هایم یکی پس از دیگری رضا و نارضا جان می دهند و من بازهم مانده ام و مرگ عزیزانم را نظاره گرم. تازه می فهمم چقدر پوست کلفت و بی عاطفه شده ام. یاد روزهای کودکی ام که می افتم از خودم خجالتی می کشم. آن روزهایی که برای گم شدن مداد پاک کنم ساعتها می گریستم و روزها لب به غذا نمی زدم. اکنون اما خیلی سنگدل و بی عاطفه شده ام . درست مثل همه ی آنهایی که روزی روزگاری صاف و پاک و پر از امید و عشق و عاطفه بودند و امروز که بزرگ شده اند به هیولاهایی بی رحم تبدیل شده اند. آخ که زندگی چه حکایت تلخ و دشواری است؟!آخ!
+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه بیست و سوم خرداد 1393 و ساعت 1:27 |
حرکت اخیر صدا و سیمای جمهوری اسلامی در تخریب چهره بختیاری ها را شدیدا محکوم میکنیم.

جای تاسف بسیار است صدا و سیمایی که با ثروت مردم این کشور اداره می شود و در طول عمر خود کمترین ارزش و بهایی را به ملتها و اقوام ایرانی نداده است هر چندگاه یک بار از طرق مختلف به آنها اهانت هم می کند و این بار با پخش سریالی فاقد هر گونه ارزش تاریخی و هنری قوم بزرگ بختیاری را مورد هجمه قرار داده است. جا دارد مسئولین ذیربط به خطای آشکار و اهانت آمیز خود اعتراف کرده و عذرخواهی نمایند.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 و ساعت 4:24 |

با حضور لک امیر مراسم اهداء جایزه بلوط طلایی به استاد

ملکشاه برگزار گردید.انجمن فرهنگی هنری وژین جایزه بلوط

طلایی امسال خود را در شب یلدا به استاد جلال ملکشاه از

شعرا وروزنامه نگاران سرشناس کرد اهداء کرد.در این مراسم که

باحضور شعرا وهنرمندان مطرح کرد وبا حضور بیش از ششصد نفر

از مردم ادب پرور مریوان در سالن سینما کردستان این شهر

برگزار گردید استاد ملکشاه جایزه خودرا از دست کیومرث امیری

کله جوبی (لک امیر)شاعر ونویسنده کرمانشاهی ودر میان شور

وشوق وتشویق حاضران دریافت نمود.

 

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در چهارشنبه هجدهم دی 1392 و ساعت 23:34 |

ماندلا براکه م

سه را و سه رزه مینم مه ردمه که چول بیه

ئه ر  ئی  نیمه روه کانه  حور ئه ر من ئوزیه

هه ساره زله ی ئی ئاسمان سه رد  و سییه

نلسون ماندلای   گه پ   و   گرانم    مردیه

های!  ئی حوور  فروزان  گه رم   و   ره شه

داخمه     چوو    مانگ     کافره ل    گرتیه

که سی  کی چوزانی  ئیی  له که  ئور  سیه

کورور کورور وواران ووئی سه رزه مینه  واریه

ئاخمه!  مه مو   پا په تی   سزیا   بشیاکه م

سه د  زه خم  زالم   ئه ر  گیانانت  نیشتیه

ووه نام ئی گه ل به شه ر زه رد وسی وسفیده

تو سی پوس ده روینت پر ئی ره نگ سفیدیه

کو چین هوم چویچن هوم  ره نگل  دونیا؟

کارسونی تو کردیه که س کسان نه کردیه

ماندلا بوری نه چوبه شه رسه ردیی سه رد

توم  ئه  گول تونه  ئی خاک منه  نه گرتیه

حالی بمه ناین باوه که م ئه ر چه ووه بنی خانه یر

تا نه مه نا ووه ئی دونیا بنای ئی پرت وپیسیه

براکه م مه ترسم به دمه رگت سته م گه رهه ر

ره حم نه کی ئه ر ئی خه لک سته م ئه رن چیه

ئیمشوو پایم ئه ر ئاسمان هه ساره زله نه ویتی

ئه ر ئه چولی گه رم و گوره نویر ئی ئاسمان چیه

چه بکه م گران به شه ره که م مه لهم زام زالمه ل

شه رتم  بو  ریت بگرم منیژ بکومو  ئه ریه

ئی تورتونه رویه حوره رای نجات به شه ره

عه دم بوتورتور گرم تا هه ر ناکوجای چیه

 

ترجمه به فارسی

ماندلا برادرم!

خانه و سرزمینم خالی شد، های! مردمان

در این وسط روز خورشید بر من غروب کرد.

آن ستاره ی درخشان در دل این آسمان سرد و سیاه.

نلسون ماندلای بزرگ و با شکوهم از دنیا رفت.

های! این خورشید فروزان گرم و سیاه!

افسوس که چون ماه گرفته، کدر گشته است.

 (کافران آن را گرفته اند ، اشاره ی به باوری عامیانه در میان لک زبانهاست که گمان میکنند حین کسوف کافران راه بر ماه بسته اند و به این خاطر برخی بر طبل زده و برای رهایی ماه ایجاد سر و صدا می کنند.)

کی چه کسانی می دانند که این تکه ابر سیاه؟!

چقدرها باران ها بر سرزمین باریده است؟!

افسوس عموی پا برهنه و آفتاب سوخته ام!

صد زخم ظالمان بر جان تو ست.

در میان انسانهای از رنگهای زرد و سیاه و سفید.

تو سیاه پوست، قلبت سپید تر از همگان است.

کجا رفتی ای بر هم زننده ی مرز تبعیض  میان انسانها از هر رنگ ونژادی؟ 

کارستانی تو کردی احدی تا کنون  نکرده است.

ماندلا نرو! بمان، بشر هنوز در سرمای بی عدالتی به سر می برد.

تو بمان، تا زمانی که بنای ظلم و ستم ها بر بشر پایان پذیرد. برادرم! ترسم از آن است بعد از مرگ تو، ستمگر بازهم .

رحم بر این مخلوق ستمدیده نکند.

امشب به آسمان خیره شدم، آن ستاره ی درخشان در آسمان نبود.

در آن بیابان گرم و سوزان (آفریقا) روشنایی از آسمان رفته بود.

چه کاری میتوانم بکنم ای بزرگ بشر، ای دوای بیماری ظالمان و ستمگرتان!

با تو پیمان می بندم راه تو  را ادامه دهم.

راه تو رو سوی خورشید می رود و راه نجات بشریت است.

عهد می بندم چای گامهای تو را بپویم تا هر ناکجا آبادی که برود، بروم.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در شنبه شانزدهم آذر 1392 و ساعت 1:46 |

دانلود کلیپ اول

 

دانلود کلیپ دوم

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در جمعه بیست و نهم شهریور 1392 و ساعت 13:28 |

داخم شیرکو

 

شیرکو  شور  شعرت  گیان   و  سوخان   سزانم

داخ   مه رگت   بی که س   شاوار   ئه رن   لرانم

توریسکه ی   ئاگری    ئه ر   ئی   وولات    چوله

کورا    بی    و    کوشریا     ئاگر    گویر     باوانم

خه م     مه رگت     خه م        خمانت     شیرکو

کله که  و  کو  بی  ئه ر  بان  خه رمان   خه مانم

شیرکو  تو  داخ  بیکه سیت   برده   ژیر   گله وا

من  گیر  و  گیروده ی   زلم   و  جور   ناکه سانم

چوو   باز جه نگی  ک  پایتی  ئه ر  په ر  بال ووژ

هه نی   پایم   دیم   زام   حورده   تیر   خیشانم

شه رت  بو  بیکه سیت  ئه ر وولات جار بکیشم

بسزم  پی   بی په نای   بنچینه  و  هه م    باوانم

ئی  دودمان  من  و  تونه  دودمان   بی که سیکه

پی   تو   و   پی   دودمانم    شیرکو    په ریشانم

په ریشانم  په ریشان تر ئه ژ هه رروژگار ته لی

ده رد مه رگت ماموسا نیشته ئه رئازای سوخانم

بی که س  تا  کی  بنالیم  پی  هه ژاری  باوانمان

ئی    هه ژاری    باوانه    هاوار    پشت     شکانم

وه ئی گشت ساله ل سیه پشت و پنای  نه رسی

ئه وه ره سی خنجه ری بی په ل پو ئیه ک  چه کانم

 

داخ   بی که سی   شیرکو    داخ    بی برای    برا

چوار چله گه باوان و خه رمان دودمان چویچانم

ئی هه مکه هاوار تونه شیرکو نه پی  بی که سی

بی که س ی  و  بی برای  نیشتمان   باوان رمانم

ماموسا  ده سم   بگر  من  نیله جا  بورمه  گه رد

جه فای    نا برایی   چوو     دار   ووی    چه مانم

 

 

 

 

ترجمه به فارسی:

متاسفم شیرکو

شیرکو داغ شور اشعارت جان و استخوانم را سوزاند.

داغ مرگ تو بی کس شبهایم را دگرگون ساخت.

جرقه ی آتشی در این ولایت خالی.

خاموش و ناپدید گشت آتش اجاق دودمانم.

غم مرگ تو، غم همه ی غمهایت ای بی کس

تلنبار و جمع شد بر روی خرمان غمهایم.

شیر کو تو داغ بی کسی ات  را به گور بردی. 

و من گیر و گرفتار ظلم و جور ناکسان هستم. 

مانند آن باز شکاری که به پر و بال خویش نگریست.

زمانی نگاه کردم دیدم زخم خورده تیر کسان خویشم.

شرط می بندم بی کسی ات را به دنیا جار بزنم.

همیشه بسوزم از برای بی پناهی اجداد و دودمانم.

دودمان من و تو دودمان بی کس و بی پناهی است.

برای تو و برای دودمان شیرکو سخت پریشانم.

پریشانم، پریشان تر از هر روزگار تلخی.

درد مرگ تو استادم تا عمق استخوانهایم نفوذ کرد.

شیر کو تا کی بنالیم از برای بیچارگی دودمانمان؟

خواری و تهیدستی دودمانمان فریاد کمرم را شکست.

در طول این سالهای شوم و سیاه پناهگاهی نبود.

هر آنچه بود خنجری بود که تمامی وجودم را متلاشی کرد.

داغ بی کسی شیرکو، داغ بی برادری برادرم.

چهار ستون و خرمان دودمانم را بر باد داد. 

این همه ناله های تو شیرکو از بیکسی و بی پناهی.

بی کسی و بی برادری ساختمان دودمانمان را ویران ساخت.

استاد، دستهایم را بگیر، تنهایم مگذار، مرا با خود ببر. 

جور و جفای برادرانم مانند درخت بید خمم کرد.

+ نوشته شده توسط کیومرث امیری (لک امیر) در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 و ساعت 22:13 |


Powered By
BLOGFA.COM